ماشالله به ایران

تیم فوتسال بانوان ایران قهرمان اولین دور مسابقات قهرمانی فوتسال زنان آسیا شد. این دور از مسابقات در شهر نیالی مالزی برگزار می‌شد.
در مسابقه نهایی ایران در برابر ژاپن با نتیجه یک بر صفر پیروز شد و عنوان اولین قهرمان این دور از مسابقات را دریافت کرد.
بازی در جوی کاملا ایرانی برگزار شد و حمایت شدید ایرانی‌ها فضای سالن را کاملا به نفع ایران کرده بود.
بدون هیچ گونه شرحی حدود بیست دقیقه از بازی را در لینکهای زیر تماشا کنید.

چه می‌شود اگر در فضا پریود شوید؟

یکی از طاقت‌فرساترین کارها در عالم خاکی ما نه به فضا رفتن و پوشیدن لباس عجیب فضایی که همین عادت ماهیانگی است! آیا تا بحال به این موضوع اندیشیده‌اید که زنان فضانورد به هنگام قاعدگی چه می‌کنند. آیا به واقع دچار شدن به عادت ماهیانه یا قاعدگی در فضا موضوع مهمی است؟ با من باشید تا به این موضوع بیشتر بپردازیم.

جوکوویچ برد!

جوکوویچ نبرد نهایی را از فدرر برد. به هیچ وجه نمی‌توانم توضیح دهم که چگونه فدرر بازی را واگذار کرد. شاید خسته شد. بهترین و ساده‌ترین توضیح!
فدرر در سرویس عالی بود، در برگشت سرویس عالی بود. در ضربه والی عالی بود. در ضربات جلو دست و پشت دست عالی بود. ۱۱ بار سرویس بی‌پاسخ (اِیس) فدرر در مقابل تنها ۳ سرویس بی‌پاسخ جوکوویچ. تکنیک جدید فدرر تحسین همه را برانگیخت؛ بعد از سرویس دوم تا میانه‌های زمین و حتی تا خط سرویس هم جلو می‌آمد. خودش می‌گوید: «این حرکت را در عمل بیشتر به عنوان یک شوخی انجام می‌دادم، و دوباره و دوباره و دوباره امتحانش کردم، حالا به نظر می‌سد برای من خیلی سخت نیست که انجامش بدهم.» فقط در یک بازی رایانه‌ای بتوان شبیه آن را یافت! فدرر عالی است. عالی تر از عالی. بزرگترین ورزشکار تنیس همه تاریخ. خود جوکوویچ هم در مصاحبه پایانی‌اش این را گفت.

اما بازی در نهایت یک برنده بیشتر ندارد. جوکوویچ بازی ساده‌ای را نبرد. جو ورزشگاه «آرتور اَش» خیلی عجیب بود. تقریبا تمام ورزشگاه با فدرر بود. جوکوویچ به دفعات هو شد. بارها داور از تماشاچیان خواست که هنگام سرویس زدن جوکوویچ ساکت باشند. جوکوویچ بارها سرویس خودش را خراب کرد و بارها هو شد. در مقابل همان اندازه فدرر تشویق می‌شد. آخرین امتیاز را نزدیک بود از دست بدهد. چه بسا همه چیز با آن امتیاز عوض می‌شد. اما نه! جوکوویچ فعلا نفر اول است. با اینکه حتی دستش در ابتدای بازی زخمی شد و خراش برداشت روحیه‌اش را نباخت. آنچنان از برد خودش خوشحال بود که سر از پا نمی‌شناخت؛ به سکو تماشاچیان پرید و همسر و مربیانش را در آغوش کشید.

فدرر هنوز توان بازی دارد. «سال دیگر همین جا شما را دوباره می‌بینم» این صحبت آخر او بود. شاید سال دیگر اوضاع عوض شود.

بازی جذاب‌تر هم می‌شود!

راجر فدرر - استانیسلاس واورینکا
اصولا در تنیس خیلی کم پیش می‌آید که آدم به قول فرنگی‌ها سورپرایز شود. همیشه در نهایت یکی از غولها پای فینال است. هرچند بعضی وقت‌ها شاخ غول‌ها هم می‌شکند. مثل رولاند گروس امسال که واورینکا، جوکوویچ را شکست داد. بازی تماشایی که به گفته یکی از منتقدان آدم باورش نمی‌شد تنیس واقعی بود و بیشتر به بازی رایانه‌ای شبیه بود. کم خطا، پرتحرک، سرویسهای عالی جوکوویچ و پاسخ‌های فوق العاده واورینکا.
حالا نیمه نهایی تنیس مردان آمریکا جذاب شده است. به نظر می‌رسد نواک جوکوویچ صرب بی دردسر بازهم پای فینال باشد. این سمت داستان جذاب‌تر است. راجر فدرر ۳۴ ساله سوییسی و هموطنش استانیسلاس واورینکا 30 ساله رقابت سختی برای رسیدن به فینال دارند. هر کدام آنها بالا بیایند بازی باز هم جذاب‌تر هم می‌شود.

اگر پیگیر بوده باشید امسال واورینکا، جوکوویچ را در فینال رولاند گروس شکست سختی داد. شکستی که رویای کسب قهرمانی در هر چهار گراند اسلم (آزاد استرالیا، رولاند گروس فرانسه، ویمبلدون انگلیس و آزاد آمریکا) را برای این ابرستاره زمین تنیس نقش بر آب کرد.

اگرچه در ویمبلدون امسال فدرر فینال را به جوکوویچ واگذار کرد، اما فدرر آنرا را به حساب بد شانسی خودش گذاشت. نبرد جوکوویچ و فدرر به یکی از رویدادهای تماشایی تنیس تبدیل شده است. اگر شایعات را هم کنار هم بگذارید که فدرر و جوکوویچ از همدیگر هم خوششان نمی‌آید (اینجا و اینجا) بازی این دو تماشایی‌تر هم خواهد شد. خیلی‌ها سبک بازی فدرر و هوش بالای او را بیشتر می‌پسندند، اما جوکوویچ برای من جذابیت بیشتری دارد. چه از بابت سرویس‌های قدرتمندی که مهارش کار هرکسی نیست و چه بابت پشت دستهای منحصر بفردش.

حالا با این حساب اگر واورینکا بالا بیاید چه وقتی بهتر از الان برای نواک جوکوویچ و انتقام رولاند گروس فرانسه. و اگر فدرر فینالیست شود چه وقتی بهتر از الان برای فدرر و گرفتن انتقام ویمبلدون انگلیس .

اگر چه به شخصه تنیس زنان را پیگیری نمی‌کنم اما بخت اول با سرنا ویلیامز آمریکایی است. اگر سرنا بتواند کاپ قهرمانی را به بالای سر ببرد، کاری کرده است کارستان: قهرمانی در هر چهار گرند اسلم سال ۲۰۱۵.


بازی جذاب‌تر هم می‌شود!

اسلاوی ژیژک - «تصحیح سیاسی» یکی از نمودهای خطرناک تمامیت خواهی و توتالیتاریسم است.

«تصحیح سیاسی» یا به قول فرنگی‌ها "Political Correctness" مفهوم جدیدی در علوم سیاسی است. در اواسط قرن بیستم این اصطلاح از طرف برخی متفکرین علوم سیاسی مطرح شد؛ اندیشه و گفتار سیاسی می‌تواند به صورت سیاسی به گونه‌ای اصلاح شود که کمتر گزنده و رنج آور باشد.
«تصحیح سیاسی» در گفتارهای روزانه و عامیانه نیز رواج پیدا کرده است؛ واژگان می‌توانند به گونه‌ای از لحاظ سیاسی تصحیح شوند که بار نژادپرستانه کمتری داشته باشند و یا کمتر گزنده باشند. به طور مثال استفاده از آمریکایی آفریقایی تبار به جای سیاه(پوست).

«تصحیح سیاسی» در چند دهه اخیر کاربرد فراوانی پیدا کرده است. نطق قریب به اتفاق سیاستمداران (عمدتاً از جناح راست و محافظه کار) پر است از گفتارهای تصحیح شده سیاسی. تصحیح سیاسی از دید برخی متفکرین آثار و نتایج زیانباری در پی داشته و دارد. به عنوان مثال استفاده روز افزون از واژه «تروریست مسلمان» یا «تروریزم اسلامی» به نحو هوشمندانه‌ای تروریسم را پدیده‌ای اسلامی معرفی می‌کند. آیا تروریزم بودایی و یا مسیحی در جهان امروز مصداق دارند؟! تصحیح سیاسی در نهایت به این گفتارِ مجعول تقلیل پیدا خواهد کرد که اگر چه همه مسلمانان تروریست نیستند، اما همه تروریستها مسلمانند! اگر فردی غیرِ مسلمان اقدام به وحشت آفرینی و ترور نماید، در بدبینانه‌ترین حالت روان پریش است. این تفکر به جای برخورد با ریشه‌های به وجود آورنده وحشت و ترور، گزاره‌های سیاسی را وارد مناسبات فرهنگی می‌کند.

مثال دیگری که تازه از تنور درآمده است. نطق نتانیاهو بلافاصله بعد از توافق هسته‌ای نکته‌ای درخور توجه داشت. نتانیاهو در نطق خودش بارها «جمهوری اسلامی ایران» را «دولت اسلامی ایران(Islamic State of Iran)» خطاب کرد. مقایسه ایران با «دولت اسلامی» یا همان «داعش» خیلی آسانتر می‌تواند بر مخاطب آمریکایی تاثیر بگذارد.

برای بررسی بیشتر این پدیده سیاسی تصمیم گرفتم تا یکی از ویدیو کلیپ‌های «اسلاوی ژیژک» را ترجمه کنم. ترجمه بسیار دشواری بود چرا که ژیژک زبان خاص خود را دارد. اما نتیجه کار به نظرم قابل قبول درآمد. سعی کردم بیشتر مفهوم گفتار او را بر روی کاغذ بیاورم تا ترجمه لفظی و کلمه به کلمه.
ژیژک در این ویدیو خیلی هوشمندانه مفهوم «تصحیح سیاسی» را بررسی می‌کند. او «تصحیح سیاسی» را شکلی از اشکال توتالیتاریسم می‌داند. متن ترجمه شده این ویدیو کلیپ در ادامه می‌آید. خود ویدیو نیز در سایت یوتیوب و آپارات به همراه زیر نویس فارسی در دسترس است.

«فارغ‌التحصیل» زِپرتی

اگر آش را خیلی شور نکنیم که تنها ‍۱۰ ثانیه از این فیلم یک ساعت و چهل و پنج دقیقه‌ای ارزش دیدن دارد، به گمان من «فارغ‌التحصیل» فیلمی است که با قبول زحمت می‌توان تا انتهای آن را تماشا کرد. اگر دو سه برداشت خوب ابتدایی فیلم را کنار بگذاریم، در ادامه با درامی عاشقانه به شدت آبکی روبرو هستیم که در آن دو فارغ‌التحصیل زپرتی، در توالی رویدادهایی کاملا بی ربط و پرت و پلا، با هم ازدواج می‌کنند.

داستان این فیلم پیش از آنکه به عشق بپردازد، رابطه خارج از عرف زنی مسن و مردی جوان را روایت می‌کند. جالب اینکه اختلاف سنی «داستین هافمن» و «آن بنکرافت» در دنیای واقعی تنها ۶ سال است. نشان دادن رابطه نامشروع یک زن مسن با یک مرد جوان به خودی خود جذاب نیست مگر با گریم! این فیلم رتبه بالایش را باید مدیون پر و پاچه خانم رابینسون باشد تا چیزهای دیگر!

درباره این فیلم چند موردی که به ذهن من رسیده است را با هم در این نوشتار مرور می‌کنیم.

ای کاپیتان، کاپیتان من

اگر تا بحال فیلم «انجمن شاعران مرده» را ندیده‌اید، وقت را از دست ندهید. جدا از اینکه بازیگر بزرگی چون رابین ویلیامز همیشه بهانه خوبی است برای فیلم دیدن، اما فیلم بخودی خود نیز حرف‌های تازه‌ای برای گفتن دارد.

اما آنچیزی که بهانه نوشتن این مطلب شد نه خود فیلم که شعری است با مطلع «ای کاپیتان ،کاپیتان من». شعر بسیار زیبایی است در رثای آبراهام لینکلن که پس از ترور او سروده شده است.

به هر تقدیر تصمیم گرفتم این شعر را به همراه برگردان فارسی آن در اینجا قرار دهم.

این شعر توسط «والت ویتمن» سروده شده است. شاید اگر بخواهیم شعری را در زبان فارسی با آن مقایسه کنیم به «یاد آر ز شمع مرده یاد آر» دهخدا برسیم. چکامه‌ای که علی اکبر دهخدا در رثای جهانگیر خان صوراسرافیل سرود.


متن فارسی | متن انگلیسی


ای کاپیتان، کاپیتان من!
والت ویتمن


ای کاپیتان، کاپیتان من!
سفر هراسناک ما به پایان رسیده
کشتی، امن از همه‌ی صخره‌ها گذشته
غنایمی که در پی‌شان بودیم به دست آمده
بندرگاه نزدیک است، می‌شنوم صدای زنگ‌ها را، مردم همه به افتخار و همهمه‌اند.
ثابت به انتهای ثابت کشتی دوخته شده چشم‌ها. کشتی آلوده و تعجب بر انگیز
     اما ای دل! دل! دل!
        ای قطره‌های سرخ در حال خونریزی
           بر عرشه، کاپیتان من فروافتاده
                  سرد و مرده

 ای کاپیتان، کاپیتان من! برخیز و صدای زنگ‌ها را بشنو
برخیز- برای تو پرچم به حرکت در آمده، برای تو شیپور بانگ می‌زند
به خاطر توست دسته گل‌ها، حلقه گل‌های جنگجویان پیروز- به خاطر توست شلوغی ساحل -
این حجم، زمزمه کنان تو را صدا می‌زند ، مشتاقانه چهره بر می‌گرداند
   بشنو کاپیتان، پدر عزیز
      بر این بازو سر بگذار
        این فقط یک خواب است که بر عرشه
            افتاده‌ای سرد و مرده

کاپیتان من جوابی نمی‌دهد، لبانش بی حرکت و رنگ باخته است
پدرم بازویم را حس نمی‌کند، نه نبضی دارد نه اراده‌ای
کشتی آرام و مطمئن لنگر گرفته
سفرش به پایان رسیده
از سفری هراسناک می‌آید، کشتی پیروز با اشیای غنیمت برده
ای ساحل‌ها به وجد بیایید، و زنگ‌ها به صدا درآیید
            اما من با قدمی اندوهناک
                  به عرشه گام برمی‌دارم کاپیتان من فرو                                  
                         افتاده سرد و مرده

ترجمه:اسدالله مظفری

بزرگترین کشف گالیله

اگر از شما بپرسند بزرگ‌ترین کشف گالیله چه بود، شاید بی‌درنگ و فی‌البداهه بگویید تلسکوپ! اما کاملا در اشتباهید. تلسکوپ بزرگ‌ترین اختراع این دانشمند و منجم بزرگ ایتالیایی بود و نه کشف.

بزرگ‌ترین کشف گالیله اقمار چهارگانه مشتری بود. اقماری که پس از او به قمرهای گالیله (Galilean moons)معروف شدند. شاید از خود بپرسید چرا قمرهای مشتری بزرگ‌ترین کشف گالیله بودند؟ به واقع گالیله از فرای تلسکوپ اختراعی خود توانست چیزی را ببیند که به دور چیز دیگری غیر از زمین می‌گشت. این خط بطلانی بود بر جهان بطلمیوسی. جهان بطلمیوسی، جهانی زمین مرکز است؛ بدین صورت که زمین در مرکز عالم و ثابت است و هر آنچه در دنیا است از ماه و خورشید تا ستاره‌ها و سیاره‌ها، همگی در مداری بطلمیوسی بر گرد آن می‌گردند. این خرافه آنچنان باورپذیر شده بود که واتیکان هم توهم مرکز پنداری یافته بود و خود را مرکز زمین می‌پنداشت. همه چیز بر دور کلیسا می‌چرخید!

گالیله ابرهه مسیحیت بود و کعبه مسیحیت را ویران کرد. اقمار مشتری یعنی رسوایی کلیسا، یعنی پایان بطلمیوس. این گونه بود که گالیله مستحق اعدام شد. در نهایت گالیله برای نجات جان خویش توبه کرد. اما هنگام خروج از دادگاه زیر لب گفت: «و هنوز می‌گردد».

کسی دلش برای مجاهدین نمی سوزد!

عده‌ای مسلح به کمپ اشرف حمله کرده‌اند و تعدادی از اعضای بعضا رده بالای سازمان مجاهدین خلق را به طرز غیر انسانی با دستهای بسته به قتل رسانده‌اند. تصاویر هولناک این وقایع دل هر انسانی را بدرد می‌آورد. از این سو کسانی هم هستند در درون کشور که از این قتل عام نه تنها ناراضی نیستند بلکه عملا از ابراز خوشحالی خود نیز دریغ نمی‌ورزند.

اما براستی چرا جنبش دموکراسی خواهی ایران در این خصوص سکوت کرده است. سکوتی که شاید معنی آن ایران برای همه ایرانیان بجز «مجاهدین خلق» باشد!

ممکن است استدلال شود که مجاهدین خلق آنچنان از سوی حکومت منفور شده‌اند که کسی جرات ابراز نظر در این خصوص را ندارد. مجاهدین خلق که با نام آشنای «منافقین» در ایران معرفی می‌شوند و مسئول بسیاری از خشونتهای اوایل انقلاب به شمار می‌روند، چه کرده‌اند که حتی در اپوزیسیون خارج از کشور هم چندان طرفداری ندارند؟

واقعیت کشتار اشرف حقیقتی تلخ نیز در پس خود دارد: کسی دلش برای مجاهدین نمی‌سوزد!

سازمان مجاهدین پس از انقلاب گروهی بود پر دردسر و بی منطق. متکی به اسلحه و اراجیف مسعود. ترکیب‌هایی چون «مارکسیست اسلامی» و «جامعه بی طبقه توحیدی» هم روحانیت را می‌هراسند و هم روشنفکران از عاقبتش بیمناک بودند. تفاهم نانوشته‌ای در شورای انقلاب بود که مجاهدین قدرت نگیرند. خمینی هم از همان روز اول که مجاهدین قرق کردند دانشگاه تهران را برای سخنرانی‌اش، بلیزرش را به سمت بهشت زهرا برد تا سهمی از آن سخنرانی تاریخی در 12 بهمن 57 نصیب مجاهدین نشود! از این میان تنها بنی صدر بود که مدتی با برادر مسعود خوش و بشی داشت. که آنهم دیری نپایید.

افغانی‌ها ضرب‌المثلی دارند که می‌گوید: مهمان یک روز، دو روز، نی تا نوروز! حوصله میزبان هم بالاخره روزی سر می‌رسد دیگر! بعد از سرنگونی صدام و روی کار آمدن دوت شیعه همراستا با جمهوری اسلامی چرا مجاهدین هنوز اصرار داشتند و دارند که در اشرف بمانند؟ براستی مجاهدین خلق با آن همه تمکن مالی سرانش باید اینگونه سرگردان باشند! شاید سران مجاهدین در فکر این باشند که اگر جنگی در بگیرد، اشرفیان دوباره سلاح بدست در تهران مانور بدهند. در زمانی که همه کسانی که هم و غم شان ایران است و آینده آن و سایه جنگ خواب را از سرشان برده است، اینان تنها گروهی هستند که گرای جنگ به سنا می‌دهند. لابی می‌کنند تا تحریم‌ها بیشتر شود و مردم ایران بیشتر در فقر و تنگدستی فرو روند. مجاهدین امروز چیزی را درو می‌کنند که خود کاشته‌اند.

درست است که مجاهدین امروز از فهرست گروه‌های تروریستی آمریکا خارج شده‌اند، اما واقعا آیا اینها تفنگ را وانهاده و گل برداشته‌اند؟

شاید کسانی هم باشند در درون سازمان! که از قتل همرزمان سابقشان نه تنها ناراحت که بسی خشنود هم باشند. ما که دفترمان را کنار کاخ سفید باز کرده‌ایم. اشرفی‌ها خودشان فکری برای خودشان بردارند!

قایقی که در سواحل آزاد غرق می‌شود

این فرنگی‌ها اصولا خیلی «مالیاتی» فکر می‌کنند. علاقه خاصی هم دارند رصد کنند ببیند مالیاتشان کجا خرج می‌شود. اگر دولت خیلی مالیات بی زبان را خرج نظامی گری کند، دولت بعدی را می‌دهند دست چپی‌ها. اگر چپی‌ها هم خیلی ناز اقلیت‌ها و مهاجران را بکشد، خیلی دموکراتیک کرسی‌هایشان را در پارلمان از دست می‌دهند و دولت سقوط می کند! و دوباره دولت دست راستی و مهاجران بدبخت فلک زده در کشتی به امید سواحل دنیای آزاد! در خبرها آمده بود که قایق پناهجویان ایرانی و افغانی در راه جزیره «کریسمس» استرالیا غرق شد! خبری که به سرعت در روزنامه‌های استرالیایی در مورد آن بحث براه افتاد.

حالا اگر صد هزار تا هم تو سوریه نفله شوند، شاید تیتر یک روزنامه صبح بشوند اما پای «بساط آبجو» که نمی‌شود در مورد «بشار اسد» حرف زد. بالاخره حساب، حساب بیت‌المال است و مثل امورات مسلمین کیلویی نیست. سنت، سنتش «رجیستر» می‌شود. پول مالیات که نباید صرف مهاجران غیرقانونی شود. می‌خواستند نیایند، دندشان نرم...
دولت استرالیا هم خیلی بامزه اعلام کرده است که از این پس مهاجران غیرقانونی را در خاک خودمان نگه نمی‌داریم. می‌فرستیمشان جزیره‌ای به نام نائورا وسط اقیانوس آرام! جایی که آدم یاد پاپیون می‌افتد و فرار از جهنم. اینجاست که فک و فامیل «مسافر بهشت» تازه باید بیفتند دنبال پیش شماره نائورا. اگر اوضاع همین طور خوب پیش برود بد هم نیست دو سه تا از این حاجی بازاری‌های خودمان به فکر زدن یک صرافی هم وسط اقیانوس آرام باشند.

داستان این تلاش رسیدن به آبهای دنیای آزاد اما خیلی ساده تر از این حرفهاست. کافی است فقط خودت را برسانی اندونزی. چند هزار دلاری خرج دارد تا بلیط «کشتی ناخدا» را بخری. ناخدا هم بالاخره زن و بچه دارد و زن و بچه هم خرج. تازه این جنوب شرقی ها هم هر چقدر کیفیت کارشان پایین است، انصافا کمیت کار خیلی خوب است. همین جور قد و نیم قد دور و برشان ریخته!

کشتی که در نهایت توسط پلیس ضبط می شود. ناخدا هم بعد از آن چند سالی باید برود آب خنک بخورد. حالا شما مسافر کشتی هستی که قرار است ضبط شود و ناخدایش هم باید برود زندان. با سلام و صلوات و دعای خیر مادر البته می‌شود راه افتاد، اما همینکه اولین تکان به این جسم شناور در آب -اگر اسمش را بشود گفت کشتی- بخورد دیگر «مادر هم بگرخد»! طوفان‌های استوایی هم که قاعده ندارند. هوا صاف است ناگهان دلش می‌گیرد. اولین تکان قایق نصف می‌شود و «شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حایل».

جلیقه شنا روی آب نگهت می‌دارد و اما موج از حرکت نمی‌ایستد. «اقیانوس» است «استخر فرحزاد» که نیست. تازه سواحل استرالیا کوسه هم دارند. کوسه‌هایی که گوشت خاورمیانه‌ای برایشان دیگر طعم جدیدی نیست. تیم امداد و نجات هم که برای انسان «جهان سومی» خودش را بخطر نمی‌اندازد. انسان جهان سومی که ارزش «شهروند» ینگه دنیا را ندارد که بخواهند برایش تیم جستجو و نجات تشکیل دهند. هوا که صاف شد تازه سر کله‌شان پیدا می‌شود ببیند «کی زنده است، کی مرده». بیشتر به یک سرشماری می‌ماند تا نجات. حالا بدبخت آن پدری که بچه اش خوراک کوسه شده و باید در «فرم» پر کند که چرا غیر قانونی وارد آبهای استرالیا شده است.

دستکم می‌شود دلت را صابون بزنی که در آبهای استرالیا شاید چهار نفر مدافع حقوق بشر باشند که حالی ازت بپرسند، نه مثل آن «خراب شده» که «سگ» صاحبش را نمی‌شناسد. اینجا برای سگهایشان هم انجمن حمایتی دارند. هرچه باشد «دنیای آزاد» است. اگر ما هنوز دعوا می‌کنیم که حقوق بشر اسلامی می‌شود یا نه، این خارجه سالهاست که بشر را در مرکز عالم گذاشته.
باز هم جای شکرش باقی است. این را بگذارید به حساب افغانی‌هایی که سرباز صفر مملکت چند وقت پیش ژ-۳ اش را روی آنها خالی کرد. البته حدیث قدسی است که به «فرزندان خود سوارکاری و تیراندازی بیاموزید» اما کسی نبود بگوید سرباز عزیزم! هدف جاندار است. افغانی می‌خواست بیاید ایران آجر بیندازد بالا، جنازه‌اش برگشت هرات.

در دنیای آزاد که نمی تواند این بدبخت بیچاره‌ها را ریخت توی دریا تا خوراک کوسه‌ها شوند!

برگردیم سر میز آبجوی «اوزی»ها. امسال بیشترین پناهجو غیر قانونی از ایران بوده‌اند. بعد از ایران از کشورهایی مثل افغانستان و کامبوج و سری‌لانکا. حالا شاید این خارجی‌ها جرات نکنند بروند افغانستان. ایران هم که منطقه ممنوع است. ولی حتما به زیارت معبد آنگوروات کامبوج نایل شده‌اند. سری‌لانکا هم که هم ارزان است و هم سواحل خوبی دارد. اما من که هم افغانستان رفته‌ام و هم سری‌لانکا و هم کامبوج می‌توانم حس کنم که چه تصوری از ایران در ذهن آنها شکل می‌گیرد وقتی این اسامی کنار هم فهرست می‌شوند. البته غیر طبیعی هم نیست.
خوب! ایرانی بودن حس غریبی است که فقط یک ایرانی می‌تواند آنرا درک کند. یاد روزی افتادم که غرق عوالم خودم در تحسین معماری ژاپنی، داشتم در آشپزخانه هتلم در کیوتوی ژاپن صبحانه به سبک ژاپنی می‌خوردم. رشته افکارم پرید وقتی که یکی از سه خانم مسنی که همزمان با من سفارش صبحانه داده بودند با لهجه آلمانی از من پرسیدند: «ور آر یو فرام؟» تا آمدم بگویم ایرانی هستم ناگهان نگاهم خورد به تیتر روزنامه ژاپن تایمز که یکی از آنان در حال مطالعه آن بود. کلمه درشت ایران و سوریه در کنار هم و در صفحه نخست روزنامه با تیتر بزرگ. …

تصویری از گوانتانامو

«تصویری از گوانتانامو» عنوان کتابی است به قلم «عبدالسلام ضعیف» سفیر سابق طالبان در پاکستان. پس از اشغال افغانستان توسط نیروهای آمریکایی عبدالسلام ضعیف با وجود مصونیت دیپلماتیک توسط نیروهای اطلاعاتی پاکستان دستگیر و به نیروهای آمریکایی تحویل داده می‌شود. او در مجموع قریب به چهار سال در زندان مخوف گوانتانامو بسر برد.

یکی از آنان مرد چاق شکم بزرگی بود که چهره سیاه رنگ، ریش تراشیده و لب‌های کلفت و تیره رنگ داشت. از چهره‌اش آثار خشم و غضب هویدا بود. به نظرم آمد که نماینده‌ای از دوزخ به ملاقاتم آمده است. وی با بی‌ادبی تمام به سخن گفتن آغاز کرد و گفت: Your Excellency you are no more Excellency «جناب محترم شما از این به بعد محترم نیستید».

عبدالسلام ضعیف پس از دستگیری به زندان بگرام و سپس قندهار -که در آن زمان تحت کنترل نیروهای آمریکایی بودند- برده می‌شود.

تحلیلش کن

«این را تحلیل کن» یا به انگلیسی «Analyze This» فیلم طنزی است به کارگردانی هارولد رامیس. کارگردان فیلم روز موش خرمایی.
این فیلم داستان تبهکار مافیایی به نام «پاول ویتی» را روایت می‌کند که نقش آن را رابرت دنیرو بازی می‌کند. «پاول ویتی» برای درمان بیماری‌اش ناچار می‌شود که به پیش یک روانشناس با بازی بیلی کریستال برود. این خود سرآغاز ماجراست و داستان این دو بهم گره می‌خورد.
این فیلم در سال 2002 بروی پرده رفت. «آن را تحلیل کن» یا به انگلیسی «Analyze That» فیلم بعدی این مجموعه است که ادامه همین ماجرا را روایت می‌کند. هر چند به گمان من زیبایی اولی را ندارد.

جایی در فیلم است که بیلی کریستال برای رابرت دنیرو قضیه اودیپ فروید را باز گو می‌کند و رابرت دنیرو با نهایت هنرمندی چهره‌اش را که کاملا متعجب شده در هم می‌کشد و می‌گوید: «یعنی تو می‌خای بگی من میخام مادرم را بکنم. ای حرومزاده!»
چند سکانس بعد رابرت دنیرو دوباره این ماجرا را روایت می‌کند و به بیلی می‌گوید: «از وقتی اون داستان رو در مورد فروید گفتی می‌ترسم به مامانم زنگ بزنم!»

برخی منتقدین بازی رابرت دنیرو را در این دوگانه نپسندیده‌اند و آن را پایان دوران دنیرو نامیده‌اند. اما به هر روی امیدوارم ساعات خوشی را با دیدن این فیلم داشته باشید.

سحر نزدیک نیست!

sohrab sepehri-سهراب سپهرینمی‌دانستم مصرع "اندکی صبر سحر نزدیک است" کار سهراب است. فکر می‌کردم یک شعر انقلابی در مذمت استبداد، رثای آزادی و نزدیکی "روز واقعه"‌ای باشد که همه ما به انتظارش نشسته‌ایم. روزی که آزادی از پهنه گیتی طلوع می‌کند. اما این شعر تداوم شب "دم کرده" را نوید می‌دهد:
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است

خیلی‌ها به سهراب خرده گرفتند که چرا در اثنای کودتای 28 مرداد شعر "صدای پای آب" را سرود. صدای پای آبی که سهراب را شاعری "نو" معرفی کرد که به دنبال حل معمای "راز گل سرخ" است تا غمخواری "این خفته چند". آیا می شود اینگونه گفت "قطار خالی سیاست" سهراب همچین خالی هم نبود...

شب سردی است ، و من افسرده.
راه دوری است ، و پایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده.
می‌کنم ، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم‌ها.
سایه‌ای از سر دیوار گذشت،
غمی افزود مرا بر غم‌ها.

فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه‌ها ساز کند پنهانی.

نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر ، سحر نزدیک است:
هردم این بانگ برآرم از دل:
وای، این شب چقدر تاریک است!
خنده‌ای کو که به دل انگیزم؟
قطره‌ای کو که به دریا ریزم؟
صخره‌ای کو که بدان آویزم؟

مثل این است که شب نمناک است.
دیگران را هم غم هست به دل،
غم من ، لیک، غمی غمناک است.

"سهراب سپهری"

به بهانه درگذشت هاله سحابی...

هاله و، عزت الله سحابی. هاله پدر را در سفر تنها نگذاشت!

فریادی و دیگر هیچ .
فریادی و دیگر هیچ .
چرا که امید آنچنان توانا نیست
که پا سر یاس بتواند نهاد.
***
بر بستر سبزه‌ها خفته‌ایم
با یقین سنگ
بر بستر سبزه‌ها با عشق پیوند نهاده‌ایم
و با امیدی بی‌شکست
از بستر سبزه‌ها
با عشقی به یقین سنگ برخاسته‌ایم
***
اما یاس آنچنان تواناست
که بسترها و سنگ‌ها زمزمه‌ای بیش نیست!
فریادی
و دیگر
هیچ !
احمد شاملو

برای سیامک پورزند و تنهایی‌هایش

سیامک پورزندبعد از رهایی سیامک پورزند از اوین به جرم راه اندازی انقلاب مخملی(!) فرصتی دست داد تا یک شب مهمان او در خانه‌اش باشیم. پیرمرد میزبان ما بود. نحیف بود اما سر کیف. گل از گلش می‌شکفت وقتی از خانواده‌اش حرف می‌زد. از دخترانش و همسرش مهرانگیز که او را «مهری جان» خطاب می‌کرد. می‌گفت شبها بیدار است و روزها در خواب. تمام دلخوشی‌اش همین صدایی بود که به مدد دو سیم مسی خطابش می‌کرد: بابا! غیر از درد پا که یادگار اوین بود و به گمانم تا آخر رهایش نکرد، از صدای اذان صبح مسجد نزدیک خانه‌اش هم گله داشت چرا که خواب سحرگاهیش را پریشان می‌کرد.

از همه چیز حرف می‌زد. از تیمورتاش و شاملو تا خاطرات ناگفته اوین. با اشتیاق حرف می‌زد. می‌شد تنهایی را از طنین صدایش فهمید. می‌گویند پیران سرد و گرم روزگار را چشیده‌اند این یکی سرد و گرم اوین را هم دیده بود. می‌گفت وقتی لیگابو -گزارشگر ویژه موضوعی سازمان ملل متحد در رابطه با حق آزادی بیان- به اوین آمد ترتیبی اتخاذ شد تا با زندانیان در حیاط اوین دیدار داشته باشد
مرا که دیگر رمقی نداشتم با برانکارد نزد او بردند بعد از اینکه مترجم او را به من معرفی کرد رو کردم به لیگابو و از او به انگلیسی پرسیدم: «آقای لیگابو آیا می‌دانید اینجا کجاست؟» لیگابو رو کرد به من و گفت: «بله، البته که می‌دانم. اینجا اوین است.» نگاهی از سر حسرت به او انداختم و گفتم:‌‌ «نه آقای لیگابو. شما اشتباه می‌کنید. اینجا آخر دنیا است!»

چند باری که خواست از شکنجه‌های دوران زندانش سخن بگوید آه از نهادش بر می‌آمد. یقین دارم حتی یادآوری‌اش هم مو بر اندامش استوار می‌کرد.

می‌گفت یکی از روزهایی که از خداوند آرزوی مرگ می‌کرده است، دو سه پاسدار به سلولش آمدند و از او خواستند همراهشان بیاید. او امتناع می‌کند چرا که رمقی برای سر پا ایستادن نداشته. پاسدارها به کمکش می‌آیند و او را از بغل می‌گیرند و بیرون هدایت می‌کنند. می‌گفت وقتی فهمید می‌خواهند به حمام ببرندش در کالبدش نمی‌گنجید.

مدتها بود اصلاح نکرد بود و به تعبیر خودش بدنش بوی چرک و کثافت می‌داد. یکی از پاسدارها او را سر پا نگه می‌دارد و دیگری او را لیف می‌کشد. در آخر برای اینکه مردانگی‌شان را ثابت کنند و نظافت را تمام، داروی نظافت را بر بدنش می‌کشند و آب را می‌بندند و به همان حال به سلول برش می‌گردانند، بی آن که داروی نظافت را بشویند. می‌گفت دو روز تمام پوست بدنم می‌سوخت!

مرا که عمری نهیب زده‌اندم که «هان ای پسر پیران را ادب نگاه دار و تیمار کن» باورش سخت بود. برای بازجویان این پیر مرد حکم پدری داشت. او را اینگونه رنجاندن در قاموس هیچ بنده‌ای نیست.

تا آخرین روز چشم انتظار دیدن عزیزترین کسانش بود. نه او می‌توانست از ایران برود و نه همسر و فرزندانش می‌توانستند به دیدارش به ایران بیایند.

پدرم همیشه می‌گوید: «پسر، بترس از انتقام طبیعت!» مطمئنم این ناکسان تقاص کار خویش را پس خواهند داد.
روحش شاد!

مصطفی صداقت جو
اردیبهشت ماه ۱۳۹۰ خورشیدی

[http://tahavolesabz.com/item/23548]