برای ملاحت ملیحی
لطفا دو فرم پیوست را با عنایت به اهمیت بالای آن خیلی زود پر کرده و برای بنده ایمیل کنید.. اگر تا پنجشنبه بفرستید بسیار خوب است وگرنه من باز ایمیل میزنم و پیگیری مینمایم
ارادتمند
علی ملیحی [1]
علی را از همان روزهایی که ادوار آمد میشناختم. سایت ادوار نیوز راه افتاده بود. طراحی اش را من انجام داده بودم. مثل چند سایت دیگری که کار کرده بودم خوب از آب در نیامد. خیلی تلاش کردم که از دوستان بخواهم سایت بهتری و جدیدتری آماده کنند. با چه بی بضاعتی سایت بروز میشد و علی یک تنه بار آنرا بردوش میکشید.
علی ساده بود. هیچ گاه گفتگویم با او را زمانی که عبدالله در زندان بود از یاد نمیبرم. چه آشفته بود. گمان کردم حتی گریست.
علی ساده بود. به هزار و یک دلیل ساده بود. شک ندارم اگر روزی ورق برگردد او از آنهایی است که سودای ریاست بر سر نخواهد داشت. چوب خطهای زندانش را دلیل ارجحیتش بر دیگران نخواهد یافت. علی به دموکراسی باور داشت و از استبداد و دیکتاتوری گریزان بود. دیکتاتوری در قاموس او شری غیر ضرور بود. یکبار که با او صحبت میکردم از اینکه تماشاگران فوتبال در استادیوم آزادی برای تیم آلمانی سلام هیتلری فرستاده بودند ناراحت بود. ال مدتی است اعتصاب غذا کرده است. زندانبانان حرمت نگه نمیدارند و آبرو میبرند. چارهای نیست، باید خوراک پس زد تا شاید کمی احترام بر سر سفره آورد. او نیز چون من جسمش طاق تقلای روحش را ندارد. پس از چند روز اعتصاب غذا به بهداری اوین منتقل شده است.
ملیحی یک نکتهی دیگری هم داشت. وقتی میخندید نمکین میشد صورتش. حال روزهاست که شاید خندهاش نمیآید. دیگر خنده بر لب همه ما خشک شده است. اما دوست دارم به او بگویم: "خندههایت را نگه دارد. روزگاری خندهها از لبان خشکیدهمان خواهد جوشید. شک مکن" 1- متن یکی از ایمیلهای علی ملیحی. او همیشه پیگیری میکند. آیا میشود پیگریهای او ناتمام بماند؟
های ملا! ترا نیز زنی زایید
به کابل میرسی خسته از رنج سفر، خسته از سنگ به سنگ این راه دراز. خسته از ترس کمین کرده پشت هر بوته. اما خستگیات را به پایان سفر دلخوش نکن که که رنج سفر را پایانی نیست. برقع پوشان کابلی! شمار نایند. به پیشوازت میآیند. گویی پیشوازشان خبر از سر نهفته در درونشان میدهد. تا به کی درماندگی!?ای کاش زمین دهان باز میکرد و بشریت را یک جا با خود میبرد. ای کاش زمان میایستاد و جلوتر نمیرفت و شرم بیشتری برای انسان به بار نمیآورد. آخر کدامین ژن در انسان جهش یافت که زن را اینچنین در هفت توی جهل و خرافه پنهان میکند. زنی که شایسته پرستش است حال به جرم کدام گناه ناکرده اینچنین بایسته ترحم میشود. ترحم چه سود بر این موجود ذلیل شده
وقتی رسیدم کابل گفتم آخ!
ای کاش
خاشاکِ خفته به راهِ باد میدانست
چه پاییز دست به داسی
کمر به قتل عامِ گندم و بابونه بسته است.
...
تو پیرم کردی مُلاعُمر
مگر مرا به جُرمِ کدام حَرام
از پیچ و تابِ تازیانهی باد آفریدهاند
که در سرزمینِ تو زن زاده شدم؟
...
پس ما مگر
مقابلِ کدام کتابِ بیمعجزه مُردهایم
که بیپناهیِ آدمی را
جُز جِرزِ دیوار و مزار زنده به گوران ندیدهاید!
پس این بُرقَع پوشِ کابلی
کی از پستویِ هزار حجاب به در خواهد شد؟
علی صالحی
=====================
توضیحی در مورد عکس:
عکس روی جلد مجله نشنال جئوگرافیک در ماه ژوئن 1985
17 سال بعد یعنی در سال 2002، پس از حمله نظامی آمریکا به افغانستان استیو مک کوری عکاس آن جستجوگر سوژه خود شد. در نهایت او را در پناهگاه آوارگان جنگ در پیشاور پاکستان یافت.
درباره فیلم «تبر»
تبرکارگردان: کنستانتین کوستا گاوراس
نویسنده: کنستانتین کوستا گاوراس بر مبنای رومانی از دونالد وستلیک
بازیگران اصلی: ژوزه گارسیا در نقش برونو داورت
کارین ویارد در نقش مارلین داورت
زبان فیلم: فرانسوی
کار مشترک فرانسه و بلژیک و اسپانیا
محصول 2005- رنگی 122 دقیقه
مشخصات کامل فیلم را در IMDB ببینید.
در اولین سکانس فیلم "برونو داورت"-هنر پیشه اصلی فیلم-در نقش آدم کشی ناشی ظاهر میشود. او پس از قتل با کمک یک دستگاه ضبط صدای دیجیتال شروع به اعتراف میکند. آنجاست که داورت 41 ساله شرح میدهد چگونه از یک متخصص ارشد شیمی کاغذ به یک آدم کش تبدیل شده است. داورت که به مدت پانزده سال در یک کارخانه کاغذ سازی مشغول به کار بوده است به خاطر جابجایی کارخانه به کشوری با کارگران ارزانتر، به همراه 600 نفر از کار بیکار میشود. داورت شرح میدهد که ابتدا تصور نمیکرده است این موضوع به چالشی در زندگی او بدل شود. خود او در یکی از مصاحبههای کاریش در پاسخ به اینکه از بیکار شدن چه چیزی یاد گرفته است میگوید: «اثرات بلند مدت، منافع کوتاه مدت را از بین میبرد.». او همیشه صندوق پستی خانه را چک میکند، گوش به زنگ تلفن است، ایمیلهایش را از قلم نمیاندازد تا شاید بتواند کار جدیدی برای خود دست و پا کند. اما گویا بحران اقتصادی جایی برای او باقی نگذاشته است. از اینرو تصمیم میگیرد رقبای خود را از صحنه خارج کند. او دست به یک سری قتلهای زنجیرهای میزند. تا بلکه بتواند صحنه را برای خود بیرقیب سازد.
نصب فونتهای ویندوز در اوبونتو
خوب، این کار بسیار ساده است. اولین کار دانلود فونتهای ویندوز است. بعد نصب آنها. ابتدا باید فونتها در پوشه مناسب آن کپی شوند و سپس با دستور chown مالکیت آن باید به root تعلق گیرد. سپس باید با کمک دستور mkfontdir در پوشه مورد نظر، شاخصی از فونتها موجود در آن پوشه را ایجاد کرد.
برای این کار مطلب زیر را مرور کنید:
How to Install True Type Fonts on Ubuntu
روش دیگری که من در جستجوی اینترنتی خود به آن رسیدم خیلی سادهتر بود: تنها کافی بود دستور زیر را اجرا کنید و یکبار سیستم را از ابتدا راهاندازی کنید:
$sudo apt-get install msttcorefontsتوضیح کامل آنرا در اینجا بخوانید.
اما هنوز مشکل کوچکی وجود داشت. در بالا تمام مراحل نصب خودکار انجام میشود اما هنوز فونت مهم Tahoma نصب نشده است. من توانستم بعد از مدتی جستجو یک شل اسکریپ ساده پیدا کنم که نه تنها با کمک روش دوم فونتهای Truetype را نصب میکند، بلکه در ادامه فونت معروف Tahoma را نیز از سایت خود مایکروسافت دانلود کرده و در همان مسیر نصب می کند.
#!/bin/bash # Install Microsoft Fonts (Including Tahoma) if [ "$(id -u)" == "0" ] then if apt-get install msttcorefonts; then mkdir temp-tahomafont cd temp-tahomafont if wget http://download.microsoft.com/download/ie6sp1/finrel/6_sp1/W98NT42KMeXP/EN-US/IELPKTH.CAB; then cabextract IELPKTH.CAB if cp *.ttf /usr/share/fonts/truetype/msttcorefonts/; then if fc-cache -fv; then cd .. rm -r temp-tahomafont echo "Microsoft fonts are now installed" else echo "Could not rebuild font cache" exit -1 fi else echo "Could not copy the font to /usr/share/fonts/truetype/msttcorefonts/" exit -1 fi else echo "Could not download Tahoma font" exit -1 fi else echo "Could not install msttcorefonts package" exit -1 fi else echo "Run 'sudo ./addfonts.sh'" exit 0 fi
آن را از اینجا پیدا کردم. اگر حوصله دیدن اصل این مطالب را ندارید و فقط میخواهید فونتهای Truetype مایکروسافت را نصب کنید این قطعه کد بالا را در فایلی با نام 'addfonts.sh' ذخیره کنید. با دستور زیر میتوانید این اسکریپت را اجرا کرده و کار را تمام کنید:
chmod +x addfonts.sh sudo ./addfonts.sh
برای آنهایی که مو را از ماست میکشند مطلب زیر خیلی بدرد بخور است:
Optimal Use of Fonts on Linux
منتظری در دو اپیزود
آیتالله شیخ حسینعلی منتظری فقید زمانی که رسانهاش تغییر کرد، هم مخاطب، هم وزن، هم قافیه، هم جهت فکری، هم محتوای پیام و هم تا حد زیادی پایگاه اجتماعیاش عوض شد. تا در تهران و قم پیش نماز بود باید حرفهای تلویزیون را برای مستمع فرهنگِ شفاهی تکرار کند. هنگامی که ارتباط با مخاطبان پا به حیطهی متن گذاشت و نوشته تنها راهِ رساندن پیام شد، محتوای پیام هم زمین تا آسمان فرق کرد.
مخاطب فرهنگ شفاهی ـــــ در مسجد، کلیسا، کنیسه یا هر معبد و مناسک و پرستشگاهی ــــ پذیرای پیامی است که از کودکی به آن خو کرده: حقْ خوب و متبرّک است و دارای ثواب؛ باطلْ بد و ملعون است و مستوجب عِقاب. چنین پیامی معمولاً رایگان است، مصرف آن فقط در حد آداب مقرر وقت میگیرد و مخاطب تا دفعه بعد نیازی ندارد به آن فکر کند، زیرا حقیقتِ مطلقِ ِازلی و ابدی طی هفتهی آینده هم سرش جایش خواهد ماند.
در مقابل، مخاطب پیام مکتوب نه تنها وقت صرف موضوع میکند بلکه چه بسا آن را خریده باشد و، مانند هر خریدار دیگری، حق خویش میداند زیر و بالایش کند، نگه دارد، به دیگران نشان بدهد، نظرشان را بپرسد، نظر خودش عوض شود و نظر دیگران را نسبت به آن عوض کند. منتظری به عنوان آیتالله روستایی پیشتر برای گروه اول حرف میزد اما یک روز منبر و میکروفنش را گرفتند و از آن پس ناچار چیزهایی برای گروه دوم روی کاغذ آورد. این شروع استحاله و ترفیع او بود.
-- ترفیع شگفتانگیز یک آیتاللَّه، م. قائد
م. قائد مطلبی دارد با عنوان «ترفیع شگفتانگیز یک آیتاللَّه». به نظرم آنقدر مفید هست که کمی وقت بگذاریم و آنرا بخوانیم.
ساده مثل غذاهاشان
تعطیلات نوروز امسال فرصت مناسبی شد برای سفر به ارمنستان. حضور در یک کشور غیر مسلمان و همسایه ایران.
خوب خیلی چیزها هست که سفر به آدم یاد میدهد. برای ما ایرانیها که آزادی اجتماعی اندکی در مقایسه با اکثر کشورهای همسایه داریم، احساس حسرت بیشتری هم بطبع آن خواهیم داشت. نه اینکه پیشرفت فقط در ساختن پل و تونل و سانتریفیوژ باشد. من معتقدم جنبه اصلی توسعه به انسان بر میگردد: بهتر زندگی کردن.
نوشتن و گفتن در مورد خاطرات سفر خیلی راحت است. اما نوشتن در مورد حس غریب ایرانی بودن در دنیای امروزی براستی خیلی سخت و شاید غم انگیز باشد.
ما واقعا خیلی پیچیدهایم! کوچکترین مسایل براحتی بغرنج میشوند. استعداد خاصی برای از کاه کوه ساختن داریم. قبیلهوار زندگی میکنیم.
فیلسوفی میگوید برای شناخت یک فرهنگ باید غذاها و خورشتهای آن را شناخت. غذا معیار خوبی برای مقایسه فرهنگهاست. غذاهای ما، مثل خود ما پیچیدهاند. نگاه کنید با چه زجر و مشقتی قورمه سبزی، قیمه و آبگوشت و ... درست میکنیم. اما آنها چقدر ساده: لوبیای پخته، نان تست و گوشت، نهایت پیچیدگی در طبع یک غذا میشود: پیتزا!
آری، آنها سادهاند مثل غذاهایشان و ما گیر کردیم در پیتزای قورمه سبزی!
سکوت
سکوت کردم!
من که "کمونیست" نبودم!
سپس بازآمدند و "سوسیال دموکرات"ها را بردند
سکوت کردم!
"سوسیال دموکرات" نبودم من!
به سراغ "سندیکالیست"ها آمدند
همراه بردند آنان را نیز
سکوت کردم!
اندیشیدم: "من که سندیکالیست نیستم آخر!"
و ...
عاقبت
وقتی مرا میبردند،
سکوت بود و سکون بود
و هراس در تنهایی آدمها،
و در ضرباهنگ چکمهها و قلبها،
در وحشت و دلشورهی کوچه،
همراه ما میرفت
و دیگر هیچکس نمانده بود
تا بردن مرا
بانگی به اعتراض بر آورد!
شعر بالا با عنوان سکوت، ترجمهی آزادی است از سخن معروف مارتین نیمولر که به اشتباه در ایران از قول برشت نقل میشود.
دریچهای نو: لینوکس

یادی از عبدالله مومنی و تنهاییهای زندانش
با «عبدالله» از همان روزهای اول ورودم به تحکیم آشنا شدم. عبدالله فعال بود. مذهبی بود، اگر چه من ریای مذهبی را در او برخلاف برخی دیگر از دوستان ندیدم. با کسانی مثل من که گرایشات مذهبیمان کمرنگ تر بود همانقدر گرم میگرفت که با فعالین ملی مذهبی که هنوز تنور شریعتی برایشان سوزان بود.کسی پیدا نخواهد شد که مومنی را بشناسد و تایید نکند که دوستان زیادی داشت. شاید درستتر این باشد که بگوییم مخالفان زیادی نیز داشت. چندین نامه و بیانیه که این اواخر اعضای شورای مرکزی تحکیم در مخالفت با او نوشتند و او را پدرخوانده تحکیم نامیدند. شاید مشکلی که عبدالله مومنی دارد اینست که کمی غرور سیاسی دارد. اما مشکلی که مخالفانش دارند اینست که او را از نزدیک نمیشناسند. او ساده تر از این حرفهاست. ساده! چه واژه آشنایی.
زمانی که اعترافاتش از تلویزون پخش میشد من آنرا ندیدم. او به معنی واقعی کلمه یکی از دوستان نزدیک من است. می دانم که میداند هیچ گاه اختلاف سلیقه فکر ما موجب نشد تا هر از چند گاهی حال هم را جویا نشویم. یادش بخیر هرازگاهی گپی و دیزی و ... . همیشه موبایلش را با بدبختی میشد گرفت. همه هم عادت کرده بودند. او برای آرمانش که آرمان همه ما نیز بود، کوشید. من میفهمم که زحمت کشیدن برای امری که باورش داری یعنی چه.
نمیدانم در تنهایی سلولش یادی هم از من میکند یا نه. او را هیچ گاه تنها نمیشد یافت. اما الان تنهایی به گمان او را سخت میآزارد. امیدوارم زودتر ببینمش. براستی برایش دلتنگ شدهام.
چند پیش که تصمیم گرفتم در تعطیلات یکی از کتابهای نخواندهی کتابخانهام را از خاک خوردن برهانم، عکس یادگاری از او که در حج گرفته بود دیدم. مربوط به زمانی میشد که در تربیت معلم تهران درس میخواندم و او را به رسم یادگار گرفتم. یک آن یادش مرا سخت در بر گرفت.
ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن
وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور
فعل افسوس را به زمان همیشه صرف کردیم. منتظری مرد
نمیدانم چرا غمی سنگین مرا در بر گرفت. اندوهی کرخت کننده. همیشه دوست دارم امیدوارم باشم. اگر اکنون را از دست دادم امید آینده را از دست ندهم. اما یکهو قلبم ریخت. گویا ماهی امیدوارم قلبم تنگ آبش شکست.
مگر چه اتفاقی میافتاد اگر زمان آنقدر مهلت میداد تا او هم ببیند آزادی این مرز و بوم. اما آزادی مگر امری حتمی است. پس این همه هیاهوی دنیای مدرن برای چیست؟ اصلا چرا ما باید زمانی که به کسی نیاز داریم همیشه او را از دست بدهیم.
منتظری مرد. منتظری به ملکوت اعلی نپیوست ما بودیم که ملکوت اعلی را از دست دادیم. نمیخواهم بر خلاف همه روزهایی که احساس گرایی را نفی میکردم امروز به دام احساسات بیفتم اما دیگر چه کسی مثل او میتواند برای حتی بهاییان حقوق شهروندی قایل شود. براستی چه کسی؟
چه مردی! چه مردی!
که میگفت قلب را شایسته تر آن،
که به هفت شمشیر عشق در خون نشیند.
و گلو را بایستهتر آن،
که زیباترین نامها را بگوید.
شیر آهن کوه مردی از اینگونه عاشق،
میدان خونین سرنوشت،
به پاشنه آشیل در نوشت.
روئینه تنی که راز مرگش،
اندوه عشق و غم تنهایی بود.
دریغا شیر آهن کوه مردا که تو بودی!
و کوهوار، پیش از آنکه به خاک افتی،
نستوه و استوار، مرده بودی.
اما نه خدا و نه شیطان،
سرنوشت ترا بتی رقم زد،
که دیگران میپرستیدند؛
بتی، که دیگرانش میپرستیدند.
ارزشها و دموکراسی

- ارزشها را نمیتوان با دموکراسی اثبات کرد. مثلا نمیتوانیم دروغ را با رای اکثریت به عنوان عملی شایسته بپذیریم و صداقت را لاجرم نابود کنیم.
- دموکراسی هم خود ارزش است. این ارزش را هم نمیتوانیم به رای بگذاریم. چه بسا نسلی به هیولاها اجازه داد تا بر آنان حکومت کنند، اما نسل بعد این حق را دارد که بپرسد چرا و بگوید نه.
- جاهایی هست که دیگر نمیشود خودمان را فریب بدهیم. بگوییم فلانی مثبت فکر کن. آنقدر سیاه و سفید نباش، خاکستری هم ببین. نه نمیشود. دیگر نمیتوان نظام ج.ا.ا و احمدی نژاد که نماینده روسپید آن است، در شرایط زمان و مکان تحلیل کرد و تبرئهشان نمود.
- گلوله، گلوله است. آنجا که سینه تو را نشانه میگیرد درنگ نمیکند و از خود نمیپرسد که آیا تو بیگناهی؟
- جنگ امروز ما ایستادن بر سر ارزشهاست. ارزشهایی که صد سال است بر سر آن میجنگیم. امروز هر کس لاجرم در دو جبهه بیش نیست، یا با سیاهی است یا با سپیدی. جبهه سوم شاید فریبی بیش نباشد.

دوست دارم نظر شما را در مورد مطلب بالا بدانم. حتی اگر نظر کوتاهی هم بگذارید خوشحال میشوم. سپاسگزارم.
دمیدن در باد
"Blowin' in the Wind" نام آهنگی است از باب دیلن که در سال 1963 در آلبوم "The Freewheelin' Bob Dylan" به بازار روانه شد. آهنگ سوالاتی را در باب جنگ، صلح و آزادی مطرح میکند که ترجیع بند همهی آنها جواب سادهای است:«پاسخ، دوست من، دمیدن در باد است».
پاسخی به شدت ابهام آلود. از سویی برای دمیدن در باد کافی است جلوی صورت خود بدمید، از سویی دیگر آیا اصلا در باد میشود دمید؟ چه کار گزافی است دمیدن در باد!
این آهنگ به طور گسترده در اعتراضات ضد جنگ در دهه 60 و در اعتراض به جنگ ویتنام از طرف مخالفان جنگ خوانده میشد.
متن این ترانه از خود باب دیلن است. خود او میگوید که این آهنگ را تنها در ده دقیقه نوشته است.
دانشآموز دبیرستانی بعدها ادعا کرد که متن شعر را او سروده و در ازای دریافت 1000 دلار آن را به دیلن فروخته است. ادعای کذبی که هرگز ثابت نشد و بعدها خود او معترف شد که برای آنکه بتواند در گروه کر مدرسه باقی بماند آنرا مطرح کرده است.
باب دیلان گیتار و ساز دهنی این آهنگ را خودش بطور همزمان مینوازد. برای این امر ساز دهنی با کمک میله هایی در فاصله مناسب از دهان او قرار میگیرد و او در حین نواختن گیتار در ساز دهنی نیز میدمد.
برخی از بزرگترین تبهکاران آنهایی هستند که سرشان را به پشت بر میگردانند، وقتی که جرم و خطایی را میبینند و میدانند که جرم و خطاست.
-- باب دیلن
جایگاه 14 ردهای است که مجله Rolling Stone در جدول رده بندی «500 آهنگ برتر همه دوران»، به این ترانه داده است. شنیدن آن را از دست ندهید.
How many roads must a man walk down
Before you call him a man?
Yes, 'n' how many seas must a white dove sail
Before she sleeps in the sand?
Yes, 'n' how many times must the cannon balls fly
Before they're forever banned?
The answer, my friend, is blowin' in the wind,
The answer is blowin' in the wind.
How many years can a mountain exist
Before it's washed to the sea?
Yes, 'n' how many years can some people exist
Before they're allowed to be free?
Yes, 'n' how many times can a man turn his head,
Pretending he just doesn't see?
The answer, my friend, is blowin' in the wind,
The answer is blowin' in the wind.
How many times must a man look up
Before he can see the sky?
Yes, 'n' how many ears must one man have
Before he can hear people cry?
Yes, 'n' how many deaths will it take till he knows
That too many people have died?
The answer, my friend, is blowin' in the wind,
The answer is blowin' in the wind.
از هابل تا هابل
در اپریل سال 1990 شاتل دیسکاوری هابل را در مداری به دور زمین قرار داد. از آن پس بود که انسان توانست با چشم هابل به جهان بنگرد. این تلسکوپ غول پیکر به پاس ادوین هابل ستاره شناس آمریکایی، هابل نام گرفت.هابل با همکاری مشترک ناسا و آژانس فضایی اروپا تولید شد و به یکی از رصد خانههای بزرگ ناسا تبدیل شد.
پروژه هابل در دهه 70 میلادی شروع شد. در ابتدا قرار بود این تلسکوپ در سال 1983 به فضا پرتاب شود، اما مشکلات تکنیکی و افزایش هزینههای آن این پروژه را با تاخیر روبرو ساخت. (البته برای امثال من و شما که کلاً در تاخیر زندگی میکنیم هفت سال تاخیر خیلی زیاد نیست. 40 سال طول کشید مترو ساختیم. اگر میخواستیم هابل هوا کنیم احتمالا با فرج آقا همزمان میشد)
از سال 1610 تاکنون، یعنی از زمانی که گالیله تلسکوپ خود را به سوی آسمان نشانه رفت، هیچ رویدادی به اندازه ساخت و به کارگیری تلسکوپ فضایی هابل درک ما را از کیهان متحول نکرده است.
بخشی از معرفی نامه رسمی ناسا از تلسکوپ هابل
سرانجام لحظه پرتاب فرا رسید. هابل با شاتل دیسکاوری به فضا پرتاب شد تا بتواند از خارج از جو زمین عکسهایی از عالم "لاهوت" به عالم "ناسوت" عرضه کند. اما همه چیز بخوبی پیش نرفت. آیینه اصلی تلسکوپ در موقعیت خود قرار نگرفت و از کارایی هابل به نحو چشمگیری کاسته شد . ناسا عملیات سرویس هابل را در دستور کار قرار داد. در سال 2003 فضاپیمای دیسکاوری بار دیگر عازم سفری به ورای جو زمین شد. این بار برای تعمیر تلسکوپ هابل. پس از این عملیات بود که هابل به کیفیت که مدنظر آن بود رسید.
قرارگیری هابل در خارج از اتمسفر زمین باعث میشود تا بتواند تصاویری با کیفیت بسیار بالا و تقریبا بدون هر گونه نور پس زمینه تهیه کند. هابل تا سال 2003 چهار بار تعمیر شد. در عملیات اول (A) نقص آیینه اصلی تلسکوپ اصلاح شد. عملیات دوم، سوم و چهارم (2, 3 A, and 3B ) برای اصلاح بخشهایی از سیستمهای آن و بهینه و بروز سازی برخی ابزارهای آن انجام شد.
پس از انفجار فضاپیمای دیسکاوری در سال 2003 که به مرگ تمامی فضانوردان منجر شد، عملیات پنجم اصلاح هابل لغو گردید. تا اینکه ناسا از انجام این عملیات در سال 2008 خبر داد. اما با خرابی قسمت دیگری از هابل این عملیات باز هم به تعویق افتاد. دانشمندان ناسا تصمیم گرفتند تا رفع این ایراد را در این ماموریت بگنجانند. وعدهی ناسا عملی شد و دیروز شاتل فضایی آتلانتیس به تلسکوپ فضایی هابل که در مداری به ارتفاع 560 کیلومتر از سطح زمین میگردد رسید.
این ماموریت آخرین مامورت تعمیر هابل خواهد بود و پس از آن دیگر هابل تعمیر نخواهد شد. پیش بینی می شود در سال 2013 هابل از کار بیفتد. پس از آن تلسکوپ فضایی جیمز وب جایگزین آن خواهد شد.
تصاویری از تلسکوپ هابل:






برای تهیه این مطلب از لینکهای زیر استفاده شده است:
Hubble Site

