تحلیلش کن
این فیلم داستان تبهکار مافیایی به نام «پاول ویتی» را روایت میکند که نقش آن را رابرت دنیرو بازی میکند. «پاول ویتی» برای درمان بیماریاش ناچار میشود که به پیش یک روانشناس با بازی بیلی کریستال برود. این خود سرآغاز ماجراست و داستان این دو بهم گره میخورد.
این فیلم در سال 2002 بروی پرده رفت. «آن را تحلیل کن» یا به انگلیسی «Analyze That» فیلم بعدی این مجموعه است که ادامه همین ماجرا را روایت میکند. هر چند به گمان من زیبایی اولی را ندارد.
جایی در فیلم است که بیلی کریستال برای رابرت دنیرو قضیه اودیپ فروید را باز گو میکند و رابرت دنیرو با نهایت هنرمندی چهرهاش را که کاملا متعجب شده در هم میکشد و میگوید: «یعنی تو میخای بگی من میخام مادرم را بکنم. ای حرومزاده!»
چند سکانس بعد رابرت دنیرو دوباره این ماجرا را روایت میکند و به بیلی میگوید: «از وقتی اون داستان رو در مورد فروید گفتی میترسم به مامانم زنگ بزنم!»
برخی منتقدین بازی رابرت دنیرو را در این دوگانه نپسندیدهاند و آن را پایان دوران دنیرو نامیدهاند. اما به هر روی امیدوارم ساعات خوشی را با دیدن این فیلم داشته باشید.
سحر نزدیک نیست!
نمیدانستم مصرع "اندکی صبر سحر نزدیک است" کار سهراب است. فکر میکردم یک شعر انقلابی در مذمت استبداد، رثای آزادی و نزدیکی "روز واقعه"ای باشد که همه ما به انتظارش نشستهایم. روزی که آزادی از پهنه گیتی طلوع میکند. اما این شعر تداوم شب "دم کرده" را نوید میدهد:نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
خیلیها به سهراب خرده گرفتند که چرا در اثنای کودتای 28 مرداد شعر "صدای پای آب" را سرود. صدای پای آبی که سهراب را شاعری "نو" معرفی کرد که به دنبال حل معمای "راز گل سرخ" است تا غمخواری "این خفته چند". آیا می شود اینگونه گفت "قطار خالی سیاست" سهراب همچین خالی هم نبود...
شب سردی است ، و من افسرده.راه دوری است ، و پایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده.
میکنم ، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدمها.
سایهای از سر دیوار گذشت،
غمی افزود مرا بر غمها.
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصهها ساز کند پنهانی.
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر ، سحر نزدیک است:
هردم این بانگ برآرم از دل:
وای، این شب چقدر تاریک است!
خندهای کو که به دل انگیزم؟
قطرهای کو که به دریا ریزم؟
صخرهای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است.
دیگران را هم غم هست به دل،
غم من ، لیک، غمی غمناک است.
"سهراب سپهری"
به بهانه درگذشت هاله سحابی...

فریادی و دیگر هیچ .
فریادی و دیگر هیچ .
چرا که امید آنچنان توانا نیست
که پا سر یاس بتواند نهاد.
***
بر بستر سبزهها خفتهایم
با یقین سنگ
بر بستر سبزهها با عشق پیوند نهادهایم
و با امیدی بیشکست
از بستر سبزهها
با عشقی به یقین سنگ برخاستهایم
***
اما یاس آنچنان تواناست
که بسترها و سنگها زمزمهای بیش نیست!
فریادی
و دیگر
هیچ !
احمد شاملو
برای سیامک پورزند و تنهاییهایش
بعد از رهایی سیامک پورزند از اوین به جرم راه اندازی انقلاب مخملی(!) فرصتی دست داد تا یک شب مهمان او در خانهاش باشیم. پیرمرد میزبان ما بود. نحیف بود اما سر کیف. گل از گلش میشکفت وقتی از خانوادهاش حرف میزد. از دخترانش و همسرش مهرانگیز که او را «مهری جان» خطاب میکرد. میگفت شبها بیدار است و روزها در خواب. تمام دلخوشیاش همین صدایی بود که به مدد دو سیم مسی خطابش میکرد: بابا! غیر از درد پا که یادگار اوین بود و به گمانم تا آخر رهایش نکرد، از صدای اذان صبح مسجد نزدیک خانهاش هم گله داشت چرا که خواب سحرگاهیش را پریشان میکرد.از همه چیز حرف میزد. از تیمورتاش و شاملو تا خاطرات ناگفته اوین. با اشتیاق حرف میزد. میشد تنهایی را از طنین صدایش فهمید. میگویند پیران سرد و گرم روزگار را چشیدهاند این یکی سرد و گرم اوین را هم دیده بود. میگفت وقتی لیگابو -گزارشگر ویژه موضوعی سازمان ملل متحد در رابطه با حق آزادی بیان- به اوین آمد ترتیبی اتخاذ شد تا با زندانیان در حیاط اوین دیدار داشته باشد
مرا که دیگر رمقی نداشتم با برانکارد نزد او بردند بعد از اینکه مترجم او را به من معرفی کرد رو کردم به لیگابو و از او به انگلیسی پرسیدم: «آقای لیگابو آیا میدانید اینجا کجاست؟» لیگابو رو کرد به من و گفت: «بله، البته که میدانم. اینجا اوین است.» نگاهی از سر حسرت به او انداختم و گفتم: «نه آقای لیگابو. شما اشتباه میکنید. اینجا آخر دنیا است!»
چند باری که خواست از شکنجههای دوران زندانش سخن بگوید آه از نهادش بر میآمد. یقین دارم حتی یادآوریاش هم مو بر اندامش استوار میکرد.
میگفت یکی از روزهایی که از خداوند آرزوی مرگ میکرده است، دو سه پاسدار به سلولش آمدند و از او خواستند همراهشان بیاید. او امتناع میکند چرا که رمقی برای سر پا ایستادن نداشته. پاسدارها به کمکش میآیند و او را از بغل میگیرند و بیرون هدایت میکنند. میگفت وقتی فهمید میخواهند به حمام ببرندش در کالبدش نمیگنجید.
مدتها بود اصلاح نکرد بود و به تعبیر خودش بدنش بوی چرک و کثافت میداد. یکی از پاسدارها او را سر پا نگه میدارد و دیگری او را لیف میکشد. در آخر برای اینکه مردانگیشان را ثابت کنند و نظافت را تمام، داروی نظافت را بر بدنش میکشند و آب را میبندند و به همان حال به سلول برش میگردانند، بی آن که داروی نظافت را بشویند. میگفت دو روز تمام پوست بدنم میسوخت!
مرا که عمری نهیب زدهاندم که «هان ای پسر پیران را ادب نگاه دار و تیمار کن» باورش سخت بود. برای بازجویان این پیر مرد حکم پدری داشت. او را اینگونه رنجاندن در قاموس هیچ بندهای نیست.
تا آخرین روز چشم انتظار دیدن عزیزترین کسانش بود. نه او میتوانست از ایران برود و نه همسر و فرزندانش میتوانستند به دیدارش به ایران بیایند.
پدرم همیشه میگوید: «پسر، بترس از انتقام طبیعت!» مطمئنم این ناکسان تقاص کار خویش را پس خواهند داد.
روحش شاد!
مصطفی صداقت جو
اردیبهشت ماه ۱۳۹۰ خورشیدی
[http://tahavolesabz.com/item/23548]
علی کوچولو، این مرد بزرگ
علی وبلاگی داشت به نام "علی کوچولو". نمیدانم بازجو چطور حال علی کوچولو را میگیرد. شوخ طبعی علی و زمختی بازجو. علی کوچولو همانقدر بزرگ شده است که بازجویش خرد..
در غربت زمان کند میشود. اما "ای ارابههای روان تاریخ، اسبانتان را هی کنید. بشتابید که دیگر درنگ جایز نیست. تا سحر راهی نیست"
هنر خوار است، جادویی ارجمند
---
چو ضحاک شد بر جهان شهریار
برو سالیان انجمن شد هزار
نهان گشت آیین فرزانگان
پراگنده شد کام دیوانگان
هنر خوار شد، جادویی ارجمند
نهان راستی، آشکارا گزند
شده بر بدی دست دیوان دراز
به نیکی نرفتی سخن جز به راز
نداست خود جز بد آموختن
جز از کشتن و غارت و سوختن
چنان بد که هر شب دو مرد جوان
چه کهتر چه از تخمه ی پهلوان
خورشگر ببردی به ایوان شاه
همی ساختی راه درمان شاه
بکشتی و مغزش بپرداختی
مر آن اژدها را خورش ساختی
پس آیین ضحاک وارونه خوی
چنان بد که چون میبدش آرزوی
کجا نامور دختری خوبروی
به پرده درون بود بی گفت و گوی
پرستنده کردیش بر پیش خویش
نه بر رسم دین و نه بر رسم کیش
برای ملاحت ملیحی
لطفا دو فرم پیوست را با عنایت به اهمیت بالای آن خیلی زود پر کرده و برای بنده ایمیل کنید.. اگر تا پنجشنبه بفرستید بسیار خوب است وگرنه من باز ایمیل میزنم و پیگیری مینمایم
ارادتمند
علی ملیحی [1]
علی را از همان روزهایی که ادوار آمد میشناختم. سایت ادوار نیوز راه افتاده بود. طراحی اش را من انجام داده بودم. مثل چند سایت دیگری که کار کرده بودم خوب از آب در نیامد. خیلی تلاش کردم که از دوستان بخواهم سایت بهتری و جدیدتری آماده کنند. با چه بی بضاعتی سایت بروز میشد و علی یک تنه بار آنرا بردوش میکشید.
علی ساده بود. هیچ گاه گفتگویم با او را زمانی که عبدالله در زندان بود از یاد نمیبرم. چه آشفته بود. گمان کردم حتی گریست.
علی ساده بود. به هزار و یک دلیل ساده بود. شک ندارم اگر روزی ورق برگردد او از آنهایی است که سودای ریاست بر سر نخواهد داشت. چوب خطهای زندانش را دلیل ارجحیتش بر دیگران نخواهد یافت. علی به دموکراسی باور داشت و از استبداد و دیکتاتوری گریزان بود. دیکتاتوری در قاموس او شری غیر ضرور بود. یکبار که با او صحبت میکردم از اینکه تماشاگران فوتبال در استادیوم آزادی برای تیم آلمانی سلام هیتلری فرستاده بودند ناراحت بود. ال مدتی است اعتصاب غذا کرده است. زندانبانان حرمت نگه نمیدارند و آبرو میبرند. چارهای نیست، باید خوراک پس زد تا شاید کمی احترام بر سر سفره آورد. او نیز چون من جسمش طاق تقلای روحش را ندارد. پس از چند روز اعتصاب غذا به بهداری اوین منتقل شده است.
ملیحی یک نکتهی دیگری هم داشت. وقتی میخندید نمکین میشد صورتش. حال روزهاست که شاید خندهاش نمیآید. دیگر خنده بر لب همه ما خشک شده است. اما دوست دارم به او بگویم: "خندههایت را نگه دارد. روزگاری خندهها از لبان خشکیدهمان خواهد جوشید. شک مکن" 1- متن یکی از ایمیلهای علی ملیحی. او همیشه پیگیری میکند. آیا میشود پیگریهای او ناتمام بماند؟
های ملا! ترا نیز زنی زایید
به کابل میرسی خسته از رنج سفر، خسته از سنگ به سنگ این راه دراز. خسته از ترس کمین کرده پشت هر بوته. اما خستگیات را به پایان سفر دلخوش نکن که که رنج سفر را پایانی نیست. برقع پوشان کابلی! شمار نایند. به پیشوازت میآیند. گویی پیشوازشان خبر از سر نهفته در درونشان میدهد. تا به کی درماندگی!?ای کاش زمین دهان باز میکرد و بشریت را یک جا با خود میبرد. ای کاش زمان میایستاد و جلوتر نمیرفت و شرم بیشتری برای انسان به بار نمیآورد. آخر کدامین ژن در انسان جهش یافت که زن را اینچنین در هفت توی جهل و خرافه پنهان میکند. زنی که شایسته پرستش است حال به جرم کدام گناه ناکرده اینچنین بایسته ترحم میشود. ترحم چه سود بر این موجود ذلیل شده
وقتی رسیدم کابل گفتم آخ!
ای کاش
خاشاکِ خفته به راهِ باد میدانست
چه پاییز دست به داسی
کمر به قتل عامِ گندم و بابونه بسته است.
...
تو پیرم کردی مُلاعُمر
مگر مرا به جُرمِ کدام حَرام
از پیچ و تابِ تازیانهی باد آفریدهاند
که در سرزمینِ تو زن زاده شدم؟
...
پس ما مگر
مقابلِ کدام کتابِ بیمعجزه مُردهایم
که بیپناهیِ آدمی را
جُز جِرزِ دیوار و مزار زنده به گوران ندیدهاید!
پس این بُرقَع پوشِ کابلی
کی از پستویِ هزار حجاب به در خواهد شد؟
علی صالحی
=====================
توضیحی در مورد عکس:
عکس روی جلد مجله نشنال جئوگرافیک در ماه ژوئن 1985
17 سال بعد یعنی در سال 2002، پس از حمله نظامی آمریکا به افغانستان استیو مک کوری عکاس آن جستجوگر سوژه خود شد. در نهایت او را در پناهگاه آوارگان جنگ در پیشاور پاکستان یافت.
درباره فیلم «تبر»
تبرکارگردان: کنستانتین کوستا گاوراس
نویسنده: کنستانتین کوستا گاوراس بر مبنای رومانی از دونالد وستلیک
بازیگران اصلی: ژوزه گارسیا در نقش برونو داورت
کارین ویارد در نقش مارلین داورت
زبان فیلم: فرانسوی
کار مشترک فرانسه و بلژیک و اسپانیا
محصول 2005- رنگی 122 دقیقه
مشخصات کامل فیلم را در IMDB ببینید.
در اولین سکانس فیلم "برونو داورت"-هنر پیشه اصلی فیلم-در نقش آدم کشی ناشی ظاهر میشود. او پس از قتل با کمک یک دستگاه ضبط صدای دیجیتال شروع به اعتراف میکند. آنجاست که داورت 41 ساله شرح میدهد چگونه از یک متخصص ارشد شیمی کاغذ به یک آدم کش تبدیل شده است. داورت که به مدت پانزده سال در یک کارخانه کاغذ سازی مشغول به کار بوده است به خاطر جابجایی کارخانه به کشوری با کارگران ارزانتر، به همراه 600 نفر از کار بیکار میشود. داورت شرح میدهد که ابتدا تصور نمیکرده است این موضوع به چالشی در زندگی او بدل شود. خود او در یکی از مصاحبههای کاریش در پاسخ به اینکه از بیکار شدن چه چیزی یاد گرفته است میگوید: «اثرات بلند مدت، منافع کوتاه مدت را از بین میبرد.». او همیشه صندوق پستی خانه را چک میکند، گوش به زنگ تلفن است، ایمیلهایش را از قلم نمیاندازد تا شاید بتواند کار جدیدی برای خود دست و پا کند. اما گویا بحران اقتصادی جایی برای او باقی نگذاشته است. از اینرو تصمیم میگیرد رقبای خود را از صحنه خارج کند. او دست به یک سری قتلهای زنجیرهای میزند. تا بلکه بتواند صحنه را برای خود بیرقیب سازد.
نصب فونتهای ویندوز در اوبونتو
خوب، این کار بسیار ساده است. اولین کار دانلود فونتهای ویندوز است. بعد نصب آنها. ابتدا باید فونتها در پوشه مناسب آن کپی شوند و سپس با دستور chown مالکیت آن باید به root تعلق گیرد. سپس باید با کمک دستور mkfontdir در پوشه مورد نظر، شاخصی از فونتها موجود در آن پوشه را ایجاد کرد.
برای این کار مطلب زیر را مرور کنید:
How to Install True Type Fonts on Ubuntu
روش دیگری که من در جستجوی اینترنتی خود به آن رسیدم خیلی سادهتر بود: تنها کافی بود دستور زیر را اجرا کنید و یکبار سیستم را از ابتدا راهاندازی کنید:
$sudo apt-get install msttcorefontsتوضیح کامل آنرا در اینجا بخوانید.
اما هنوز مشکل کوچکی وجود داشت. در بالا تمام مراحل نصب خودکار انجام میشود اما هنوز فونت مهم Tahoma نصب نشده است. من توانستم بعد از مدتی جستجو یک شل اسکریپ ساده پیدا کنم که نه تنها با کمک روش دوم فونتهای Truetype را نصب میکند، بلکه در ادامه فونت معروف Tahoma را نیز از سایت خود مایکروسافت دانلود کرده و در همان مسیر نصب می کند.
#!/bin/bash # Install Microsoft Fonts (Including Tahoma) if [ "$(id -u)" == "0" ] then if apt-get install msttcorefonts; then mkdir temp-tahomafont cd temp-tahomafont if wget http://download.microsoft.com/download/ie6sp1/finrel/6_sp1/W98NT42KMeXP/EN-US/IELPKTH.CAB; then cabextract IELPKTH.CAB if cp *.ttf /usr/share/fonts/truetype/msttcorefonts/; then if fc-cache -fv; then cd .. rm -r temp-tahomafont echo "Microsoft fonts are now installed" else echo "Could not rebuild font cache" exit -1 fi else echo "Could not copy the font to /usr/share/fonts/truetype/msttcorefonts/" exit -1 fi else echo "Could not download Tahoma font" exit -1 fi else echo "Could not install msttcorefonts package" exit -1 fi else echo "Run 'sudo ./addfonts.sh'" exit 0 fi
آن را از اینجا پیدا کردم. اگر حوصله دیدن اصل این مطالب را ندارید و فقط میخواهید فونتهای Truetype مایکروسافت را نصب کنید این قطعه کد بالا را در فایلی با نام 'addfonts.sh' ذخیره کنید. با دستور زیر میتوانید این اسکریپت را اجرا کرده و کار را تمام کنید:
chmod +x addfonts.sh sudo ./addfonts.sh
برای آنهایی که مو را از ماست میکشند مطلب زیر خیلی بدرد بخور است:
Optimal Use of Fonts on Linux
منتظری در دو اپیزود
آیتالله شیخ حسینعلی منتظری فقید زمانی که رسانهاش تغییر کرد، هم مخاطب، هم وزن، هم قافیه، هم جهت فکری، هم محتوای پیام و هم تا حد زیادی پایگاه اجتماعیاش عوض شد. تا در تهران و قم پیش نماز بود باید حرفهای تلویزیون را برای مستمع فرهنگِ شفاهی تکرار کند. هنگامی که ارتباط با مخاطبان پا به حیطهی متن گذاشت و نوشته تنها راهِ رساندن پیام شد، محتوای پیام هم زمین تا آسمان فرق کرد.
مخاطب فرهنگ شفاهی ـــــ در مسجد، کلیسا، کنیسه یا هر معبد و مناسک و پرستشگاهی ــــ پذیرای پیامی است که از کودکی به آن خو کرده: حقْ خوب و متبرّک است و دارای ثواب؛ باطلْ بد و ملعون است و مستوجب عِقاب. چنین پیامی معمولاً رایگان است، مصرف آن فقط در حد آداب مقرر وقت میگیرد و مخاطب تا دفعه بعد نیازی ندارد به آن فکر کند، زیرا حقیقتِ مطلقِ ِازلی و ابدی طی هفتهی آینده هم سرش جایش خواهد ماند.
در مقابل، مخاطب پیام مکتوب نه تنها وقت صرف موضوع میکند بلکه چه بسا آن را خریده باشد و، مانند هر خریدار دیگری، حق خویش میداند زیر و بالایش کند، نگه دارد، به دیگران نشان بدهد، نظرشان را بپرسد، نظر خودش عوض شود و نظر دیگران را نسبت به آن عوض کند. منتظری به عنوان آیتالله روستایی پیشتر برای گروه اول حرف میزد اما یک روز منبر و میکروفنش را گرفتند و از آن پس ناچار چیزهایی برای گروه دوم روی کاغذ آورد. این شروع استحاله و ترفیع او بود.
-- ترفیع شگفتانگیز یک آیتاللَّه، م. قائد
م. قائد مطلبی دارد با عنوان «ترفیع شگفتانگیز یک آیتاللَّه». به نظرم آنقدر مفید هست که کمی وقت بگذاریم و آنرا بخوانیم.
ساده مثل غذاهاشان
تعطیلات نوروز امسال فرصت مناسبی شد برای سفر به ارمنستان. حضور در یک کشور غیر مسلمان و همسایه ایران.
خوب خیلی چیزها هست که سفر به آدم یاد میدهد. برای ما ایرانیها که آزادی اجتماعی اندکی در مقایسه با اکثر کشورهای همسایه داریم، احساس حسرت بیشتری هم بطبع آن خواهیم داشت. نه اینکه پیشرفت فقط در ساختن پل و تونل و سانتریفیوژ باشد. من معتقدم جنبه اصلی توسعه به انسان بر میگردد: بهتر زندگی کردن.
نوشتن و گفتن در مورد خاطرات سفر خیلی راحت است. اما نوشتن در مورد حس غریب ایرانی بودن در دنیای امروزی براستی خیلی سخت و شاید غم انگیز باشد.
ما واقعا خیلی پیچیدهایم! کوچکترین مسایل براحتی بغرنج میشوند. استعداد خاصی برای از کاه کوه ساختن داریم. قبیلهوار زندگی میکنیم.
فیلسوفی میگوید برای شناخت یک فرهنگ باید غذاها و خورشتهای آن را شناخت. غذا معیار خوبی برای مقایسه فرهنگهاست. غذاهای ما، مثل خود ما پیچیدهاند. نگاه کنید با چه زجر و مشقتی قورمه سبزی، قیمه و آبگوشت و ... درست میکنیم. اما آنها چقدر ساده: لوبیای پخته، نان تست و گوشت، نهایت پیچیدگی در طبع یک غذا میشود: پیتزا!
آری، آنها سادهاند مثل غذاهایشان و ما گیر کردیم در پیتزای قورمه سبزی!
سکوت
سکوت کردم!
من که "کمونیست" نبودم!
سپس بازآمدند و "سوسیال دموکرات"ها را بردند
سکوت کردم!
"سوسیال دموکرات" نبودم من!
به سراغ "سندیکالیست"ها آمدند
همراه بردند آنان را نیز
سکوت کردم!
اندیشیدم: "من که سندیکالیست نیستم آخر!"
و ...
عاقبت
وقتی مرا میبردند،
سکوت بود و سکون بود
و هراس در تنهایی آدمها،
و در ضرباهنگ چکمهها و قلبها،
در وحشت و دلشورهی کوچه،
همراه ما میرفت
و دیگر هیچکس نمانده بود
تا بردن مرا
بانگی به اعتراض بر آورد!
شعر بالا با عنوان سکوت، ترجمهی آزادی است از سخن معروف مارتین نیمولر که به اشتباه در ایران از قول برشت نقل میشود.
دریچهای نو: لینوکس


