تبرکارگردان: كنستانتين كوستا گاوراس
نویسنده: كنستانتين كوستا گاوراس بر مبنای رومانی از دونالد وستلیک
بازیگران اصلی: ژوزه گارسیا در نقش برونو داورت
کارین ویارد در نقش مارلین داورت
زبان فیلم: فرانسوی
کار مشترک فرانسه و بلژیک و اسپانیا
محصول 2005- رنگی 122 دقیقه
مشخصات کامل فیلم را در IMDB ببینید.
در اولین سکانس فیلم "برونو داورت"-هنر پیشه اصلی فیلم-در نقش آدم کشی ناشی ظاهر میشود. او پس از قتل باکمک یک دستگاه ضبط صدای دیجیتال شروع به اعتراف میکند. آنجاست که داورت 41 ساله شرح میدهد چگونه از یک متخصص ارشد شیمی کاغذ به یک آدم کش تبدیل شده است. داورت که به مدت پانزده سال در یک کارخانه کاغذ سازی مشغول به کار بوده است به خاطر جابجایی کارخانه به کشوری با کارگران ارزانتر، به همراه 600 نفر از کار بیکار میشود. داورت شرح میدهد که ابتدا تصور نمیکرده است این موضوع به چالشی در زندگی او بدل شود. خود او در یکی از مصاحبههای کاریش در پاسخ به اینکه از بیکار شدن چه چیزی یاد گرفته است میگوید: «اثرات بلند مدت، منافع کوتاه مدت را از بین میبرد.». او همیشه صندوق پستی خانه را چک میکند، گوش به زنگ تلفن است، ایمیلهایش را از قلم نمیاندازد تا شاید بتواند کار جدیدی برای خود دست و پا کند. اما گویا بحران اقتصادی جایی برای او باقی نگذاشته است. از اینرو تصمیم میگیرد رقبای خود را از صحنه خارج کند. او دست به یک سری قتلهای زنجیرهای میزند. تا بلکه بتواند صحنه را برای خود بیرقیب سازد.
شاید شنیده باشید که: «عجب دوره زمانهی بدی شده است، آدمها برای پول هر کاری میکنند». خوب بعد از دیدین این فیلم ممکن است بگوید: «عجب دوره زمانهای شده است، آدمها برای کار هر کاری میکنند!».
بحران اقتصادی امروزآنچنان گسترده شده است که حتی بنیانهای نظام سرمایهداری را به چالش کشیده است. هر چند من قضاوتی در مورد اینکه نظام سرمایهداری نظام کارآمدی است یا نه ندارم، اگر چه بر این باور هم هستم که اگر چرخ فرقون خراب بشود، فرقون را که دور نمیریزند. بحرانهای اقتصادی شاید فرصتی است برای اصلاح نظام اقتصادی مبتنی بر بازار آزاد.

این فیلم بشدت سیاسی است. هر چند رگههای از کمدی هم در آن نمود دارد. اما آن را هم باید تراژدی فیلم به حساب آورد. سکانس آغازین فیلم سکانسی است که در آن هنرپیشه اصلی فیلم اقدام به قتل یکی از رقبای کاری خود میکند. این تصور که موضوع فیلم جنایی است در همان ابتدا شکل میگیرد. دستپاچگی داورت این ظن را در بیننده تقویت میکند که قاتل آدم ناشیای است. جداسازی نماها به خوبی استرس و اضطراب را منتقل میکنند. در نهایت نیز نماهای جداسازی شده با یک تصادم پایان میگیرد. نماها هم خیلی هوشمندانه گرفته شدهاند. در این سکانس تاکید دوربین سه گانه قاتل-تفنگ و قربانی را شکل میدهد. شاید این سه گانه استعارهای است به گزاره معروف ماکیالول، فیلسوف سیاسی ایتالیایی: «هدف وسیله را توجیه می کند». امری که در یکی دیگر از صحنههای فیلم نیز اشارتی به آن میرود. آنجا که پسر داورت معتقد است که هدف وسیله را توجیه نمیکند اما بلافاصله یک استثنا برای آن میآورد: «بجز زمان جنگ». اما مگر نه اینکه داورت در حال جنگ است. داروت برای زندگیای که در حال فروپاشی است میجنگد. تمام قربانیان داورت نیز از این قاعده مستثی نیستند. همه زندگیشان در حال فنا است. داورت با علم به اینکه تداوم وضع موجود میتواند زندگی او را نابود کند دست به کشتن حریفان خود میزند. او خود را در صحنه یک نبرد ناخواسته میبیند. میبیند که بشدت عصبی است، زنش کم کم علاقهاش را به او از دست میدهد. پسرش در یک دزدی از فروشگاه توسط پلیس دستگیر میشود. داورت در صحنهای از فیلم میگوید: «اونها با گرفتن شغلم زندگی من رو ازم گرفتند. ... من و کارگرهام، مثل یک قبیله بودیم. با هم کار میکردیم و از هم پشتیبانی میکردیم. بیکار شدن این قبیله را هم نابود کرد. ما دیگه با هم دشمن شدیم. بدتر از اون با هم رقیب شدیم.» این دیالوگ شاید مانیفست فیلم باشد.
به نظر من نگاه گاوراس تنها بحران کار در نظام سرمایهداری نیست. نظام سرمایهداری نظامی بشدت مصرفگراست. صحنهای در فیلم هست که یک خانواده برای امرار معاش تمام زندگی خود حتی تختخواب خود را نیز در معرض حراج گذاشتهاند. تقریبا در اکثر صحنههای فیلم که به تعقیب و گریز قربانیان میپردازد تبلیغات که یکی از ارکان دنیای سرمایهداری است حضور پر رنگی دارد. از بیلبوردی که موبایلی را بروی شکم زنی نشان میدهد تا کامیونی که روی آن عکس برهنه زنی خوابیده بر روی راحتی قرمز رنگ نقش بسته است. استفاده ابزاری از زن برای تبلیغ کالا هم نگاه ویژهای در این صحنهها دارد. آیا میتوان این صحنهها را تنها برشهایی پراکنده در تدوین فیلم دانست. به یقین نه. برونو پس از یکی از جنایتهایش شتابان به سمت هتلی بین راهی میراند. پس زمینه یکی از صحنهها بیلبوردی است که تصویر دست یک زن در حالیکه ساعتی را همچون چاقویی در دست دارد به چشم میخورد و آنرا به گونهای در دست دارد که گویی در حال فرود آمدن است. شاید تبر همان نظام سرمایهداری است که در حال فرود آمدن بر روح انسان مدرن است. انسانی که مسخ این نظام سرمایهداری شده است و برای اینکه از چرخه تولید و بهره کشی وا نماند به ناچار باید ضربه تبر را پذیرا باشد.*********************
مطلب زیر از روزنامه شرق است که خواندنش خالی از لطف نیست:
روزنامه شرق
دوشنبه ۳ بهمن ۱۳۸۴ - - ۲۳ ژانويه ۲۰۰۶
گفت وگو با «كنستانتين كوستا گاوراس» درباره «تبر»
مردى كه قاتل شد
رينولد دال باركو
ترجمه: ساسان گلفر
«كنستانتين كوستا گاوراس» يكى از مشهورترين كارگردان هاى سينما است. نام كوستاو گاوراس با سينماى سياسى گره خورده است، با فيلم هايى كه داستان هايى درباره رابطه آدم ها و سياست دارند. شهرت عمده كوستا گاوراس به سال هاى دور برمى گردد كه فيلم هايى مثل حكومت نظامى، اعتراف و زى (زد) را كارگردانى كرد. چند سالى پيش از اين همزمان با نمايش فيلم «شهر ديوانه» جشنواره فيلم فجر حضور او را در سينما گرامى داشت و اين كارگردان به ايران سفر كرد. «تبر» تازه ترين فيلم او امسال در بخش خارج از مسابقه بين الملل جشنواره بيست و چهارم حضور دارد.
• نگاهى به فهرست فيلم هاى شما اين سئوال را پيش مى آورد كه كوستا گاوراس چه موضوعى را براى كار مناسب مى داند؟
مى دانيد، اين يك مشكل قديمى است. به اعتقاد من آدم هرگز نمىتواند بداند. در هر يك از موارد كارى ابتدا به سراغ موضوعى رفتهام كه برايم هيجان انگيز بوده و در نهايت موضوعى كه بدانم تصاوير تماشايى و زيبايى مىتوانم با آن بسازم و در كنارش هم بتوانم چيزى بگويم. مشكل اين است كه آدم هميشه دلش مىخواهد چيزهاى بسيارى بگويد. اما لازم است چگونه گفتن را بدانى.
• آيا سويه اجتماعى رمان وست ليك بود كه باعث شد به اقتباس آن براى سينما تمايل پيدا كنيد؟
همين جنبهاش براى من خيلى جالب بود. وجه قاتل زنجيرى آن جذابيتى برايم نداشت. در نهايت... چيزى كه علاقهمندم كرد، اين بود كه يك قاتل زنجيرى با سويهاى اجتماعى بود نه با تاريخچهاى از جنون كه مردم را صرفاً براى لذت مىكشد. محيط رمان و اينكه نقبى به چرايى عمل او زده نظرم را جلب كرد. من رمان وست ليك را زمان انتشارش پنج يا شش سال پيش كشف كردم و به زبان انگليسى خواندم. بلافاصله در مورد حقوق اثر تحقيق كردم. فهميدم كه يك استوديوى آمريكايى تصميم گرفته از آن اقتباس كند. با اين حال استوديو واقعاً از رمان راضى نبود. من صبر كردم. در اين فاصله «آمين» را ساختم. بعد از به پايان رسيدن «آمين» بار ديگر به سراغ آن آمدم، چون متوجه شدم كه آمريكايىها از ساختن فيلم براساس آن منصرف شده اند. يك كارگردان ديگر هم به رمان علاقه مند شده بود! با وست ليك تماس گرفتم و از او پرسيدم آيا دلش مىخواهد حقوق اثرش را به يك اروپايى بدهد يا نه. او بلافاصله تمايلش را اعلام كرد.
• اين سومين اقتباس از يك رمان وست ليك در فرانسه است. علت اين اشتياق را چه مى دانيد؟
فقط در فرانسه نيست كه كسانى به دنبال اقتباس آثار او هستند. هاليوود هم خيلى تلاش كرده اين كار را بكند. اما اين پروژهها موفقيت آميز نبودند... من متوجه شدهام كه به طور كلى در طرح و توطئه رمانهاى وست ليك نقاط عطف خوبى گنجانده شده، اما رويدادهايشان به اوج مناسبى نمىرسند. اين اثر به نظرم بى عيب و نقص آمد، هر چند از پايانش اصلاً خوشم نيامد... وست ليك مىداند كه در فرانسه كتابهايش طرفدار بيشترى دارد.
• در پايان كتاب چه اتفاقى مى افتد؟
خب، او موقعيتش را به دست مىآورد و سرپرست كارخانه مىشود.
• پس مانند پايان فيلم شماست؟
نه، در واقع اين طور نيست. چون من عاملى را به آن افزودم كه يك شكارچى ديگر است. ديدگاه من همه چيز را عوض مىكند... در كتاب آن نوع افرادى مطرح مىشوند كه سعى مىكنند ديگران را له كنند و خودشان به موفقيت برسند. اما من با كمك ژان كلود گرومبرگ ترجيح دادم نوعى از افراد را در نظر بگيرم كه خودشان را در ميدان جنگ مىيابند، درست همان طور كه پدرانشان در ميدان جنگ به ناچار جنگيدهاند. سال ها پيش پدر اين شخص به خاطر كشورش در جنگ بوده و اكنون خود او به خاطر خانوادهاش مىجنگد. اما وقتى كسى وارد چنين جنگى شود، در پايان به ناگزير با كسى برخورد مىكند كه در جايگاه قبلى او قرار گرفته و اين يك جبر است. يك مسئله ازلى و ابدى است. او يك شكارچى است، اما تنها شكارچى اين دنيا نيست و به احتمال زياد به كسى بدتر از خودش برمى خورد.
• به نظر شما چرا هاليوود به فكر بهره بردارى از اين پديده اجتماعى نيفتاده است؟
سينماى آمريكا سالهاى طولانى سينمايى مختص سرگرمى محض بوده است. استوديوهاى هاليوود اين عقيده را ترويج كرده اند كه سينما فقط براى اوقات فراغت ساخته شده است. با اين حال سينماى آمريكا _ از دوران صامت تا دهه هفتاد و حتى هشتاد _ هميشه موضوعهاى اجتماعى را پوشش داده است، البته به شيوه خودش. اما امروزه ديدن پروژههايى از اين قبيل به امرى نادر تبديل شده است. به اعتقاد من علتش از ميان رفتن تهيه كنندگان بزرگ است. سينماى آمريكا در دست متخصصان امور مالى است كه فقط آنچه قبلاً ساخته شده را مشابه سازى مىكنند.
• يعنى ديگر مولفى وجود ندارد؟ منظور شما اين است؟
نه، مولفهايى هم هستند. اما مسئله اين نيست. مسئله اين است كه آنها امكان بيان خود را ندارند. چه نويسنده باشند، چه كارگردان، چه بازيگر! فيلمنامهنويسهاى محشرى در هاليوود و همه جاى آمريكا وجود دارند. اما شركت هاى بزرگ علاقهاى به آنها نشان نمىدهند.
• مىخواهيد بگوييد امروز ديگر نمىتوانيد فيلمى آمريكايى بسازيد؟
مىدانيد، من هرگز دنبال سينماى آمريكا نيفتادهام. آنها هستند كه به دنبال من مىآيند، من آرزوى درآمد زيادى را ندارم، اما... خيلىها هستند كه لازم مىدانند خوب زندگى كنند، خوب بخورند بنابراين سراغ فيلمهايى مىروند كه سرمايهگذار و كمپانى پخش داشته باشد!
• فكر مىكنيد شخصيت فيلم شما ديوانه است؟
نه، مطلقاً نه. او در شرايط جنگى به سر مىبرد! بنابراين مسئله اين است كه بدانيم وقتى كسى از جنگ خود دست بر مىدارد، ديوانه است يا نه. اما در مجموع بايد بگويم جوابى براى سئوالتان ندارم. يكى دارم، اما آن را براى خودم نگه مىدارم.
• چند دقيقه قبل گفتيد كه شخصيت فيلم براى حفظ خانوادهاش مىجنگد. آيا در واقع براى حفظ موقعيت اجتماعى خانوادهاش نمىجنگد؟
در اين مورد خيلى تحقيق كردهام و به اين نتيجه رسيدهام كه وقتى شخص بعد از يك دوره طولانى داشتن مقام و حقوق خوب و احترام در موسسه و محيط كارش بيكار مىشود، به سرعت حس احترام به خودش را از دست مىدهد و به نظرش مىرسد ديگران نيز همين احساس را در مورد او دارند. علاوه بر مسئله حفظ عزت نفس، حفظ آنچه در اين مدت ساخته است نيز اهميت مىيابد. چه چيزهايى ساخته است؟ خانوادهاش، خانه زيبايش و چيزهايى از اين قبيل.
• يعنى فيلم درباره حفظ ظاهر است؟
اميدوارم مردم بيشتر به بودن فكر كنند تا اينكه چطور به نظر مىرسند.
• اين همه تبليغاتى كه در فيلم ديده مىشود را چطور بايد تفسير كرد؟
مسئلهاى مربوط به شخصيت فيلم است. قصد نداشتم بر ضد تبليغات شعار بدهم. اين شخصيت هم مانند اكثر مردم با تبليغاتى احاطه شده كه به او وعده چيزهاى زيباى بسيارى مىدهند و او را تحريك مىكنند. اما او ديگر امكان رسيدن به چنين چيزهايى را ندارد، چون ابزارهاى رسيدن به آنها را از دست داده است. در نتيجه به شدت نااميد مىشود. اين هم در از دست رفتن عزت نفس او موثر است...

نگاهى به فيلم «تبر»
قتل از پيش طراحى شده
بويد وان هوئيج
ترجمه: پريا لطيفى خواه
جامعه غرب بيش از پيش بر روى ارقام، آمار سود و نمودارهاى مصرف متمركز شده است. اينكه چنين روندى ما را به كجا مى كشاند موضوع فيلم سياه هجوآميز جديد كارگردان يونانى كوستاو گاوراس است كه بر اساس داستان «تبر» نوشته دونالد اى. وستلاك، نويسنده آمريكايى داستان هاى جنايى، ساخته شده است. آنچه در اصل رمانى رازآميز درباره روياى محقق نشده آمريكا است در اين فيلم به هجوى معاصر درباره بازار مصرف زده اروپا تبديل شده است كه اشاراتى به خارج شدن نيروى كار انسانى از چرخه توليد به نفع افزايش سود، طبق اهداف از پيش تعيين شده، دارد. به هرحال، طرح و توطئه رمان اصلى در اين فيلم نيز حفظ مى شود. در فيلم مردى به نام برونو داور (خوزه گارسيا) موفق مى شود به تدريج راه خود را به سوى بالاترين رده هاى مديريتى يك شركت توليد كاغذ در شمال فرانسه باز كند اما اين شركت بعد از مدتى در شركت ديگرى ادغام مى شود و براى سودآورى بيشتر محل آن به رومانى منتقل مى شود. داور با دريافت ۱۵ ماه حقوق بازخريد مى شود و با لحنى دلگرم كننده به او مى گويند: «ما اصلاً نگران وضعيت كارى شما نيستيم، چون با اين سابقه و توصيه هاى خوبى كه شما داريد به راحتى مى توانيد خيلى زود شغلى براى خودتان دست و پا كنيد.»
دو سال از اين ماجرا مى گذرد و كوله بارى از مصاحبه هاى بى نتيجه با شركت هاى گوناگون بر روى دستان آقاى برونو سنگينى مى كند تا اينكه كم كم نگران آينده خود مى شود. پس اندازش كاملاً تمام شده است و بايد وام هايش را بپردازد و مخارج خانواده اش را نيز تأمين كند. در حالى كه همسرش مارلنه (كارين ويارد) در چند شغل نيمه وقت آغاز به كار كرده است، برونو با نااميدى در خانه نشسته و به اين فكر مى كند كه چرا كسى علاقه اى به استخدام او ندارد. او با خودش فكر مى كند: «ممكنه تعداد رقباى من در بازار كار خيلى زياد باشه؟ عملى فكر كن! چطورى مى تونم اين مشكل رو حل كنم؟ ساده ترين راه براى به دست آرودن يه تبر كدومه؟ تا بتونم همه رقيب هام رو در بازار بى رحم كار از ريشه در بيارم.» تا اينكه يك تفنگ قديمى پيدا مى كند كه پدرش در جنگ جهانى دوم از آن استفاده مى كرد. «پدرم با اين تفنگ دشمناش رو مى كشت و از بين مى برد.» برونو اين جمله را زير لب زمزمه مى كند تا به خودش دل و جرأت بدهد و كار خود را توجيه كند. برونو تصميم مى گيرد يك آگهى قلابى كار در روزنامه چاپ كند. در اين آگهى از افراد علاقه مند مى خواهد كه رزومه خود را برايش بفرستند و به اين ترتيب نشانى و عكس تمام رقباى بالقوه خود را به دست مى آورد. با خود فكر مى كند: «حالا تنها چيزى كه لازم دارم اينه كه اولين نفر را بكشم بعدش كشتن اوناى ديگه آسون تر مى شه.» فكر برونو بى شك امور را پيچيده مى كند اما فيلمنامه فوق العاده انديشمندانه اين قتل هاى ابزورد را با صحنه هايى از زندگى روزمره متوازن مى كند: مصاحبه هاى كارى بيشتر، پاك كردن اثرات جنايت با مسائل پيش پاافتاده و حمايت از خانواده به هر نحو ممكن. قدرت فيلمنامه در اين است كه كمدى آن بيشتر برگرفته از لحن پيوسته مرگبار و جدى اش است. اينكه يك نفر رقباى كارى خود را به قتل برساند در معناى واقعى كلمه همان كارى است كه همه مديران تجارى آرزوى انجام دادنش را دارند. تنها كارى كه فيلمنامه انجام مى دهد تأكيد بر روى اين حالت ابزورد است كه در دنياى تجارت نيز همچون دنياى معمولى قتل فيزيكى جرم محسوب مى شود، اما كشتن رقباى تجارى به هر روشى به جز قتل نه تنها بى ضرر است بلكه در واقع عملى پسنديده و خوب هم محسوب مى شود.ملاحظه كنيد كه چطور فيلمنامه با مضامين و شخصيت ها برخورد مى كند؛ چگونه داستان هاى كوچكى را كه بعداً نتيجه شان معلوم مى شود كنار هم مى چيند و اينكه چگونه آرزوها و انتظارات را ناديده مى گيرد و در نهايت نيز كاملاً منطقى باقى مى ماند. پايان فيلم شايد پايانى كلاسيك براى يك فيلم هجوآميز باشد اما اين پايان به زيبايى تحقق مى يابد چرا كه كارگردان آنقدر به هوش و ذكاوت تماشاگر خود احترام مى گذارد كه بداند دقيقاً چه وقت و كجا بايد فيلم را به پايان ببرد. در كنار لحن بسيار جدى و سياه فيلمنامه، كارگردانى دقيق كوستاو گاوراس قرار اين حالت ابزورد را حتى در كوچكترين دقايق فيلم خنده دار جلوه مى دهد، در حالى كه فيلم همچنان در تمام مدت كاملاً جدى باقى مى ماند. گارسيا و ويارد هر دو به خوبى از نقشى كه بر عهده شان گذاشته شده برمى آيند؛ يكى نقش شوهرى را بازى مى كند كه دائم بى رحم تر مى شود و ديگرى نقش زنى نگران. بيشتر رقباى برونو - كه نقش اغلب آنها را بازيگران اصلى ساير فيلم هاى گاوراس ايفا مى كنند _ چهره هايى عبوس دارند و دائم با كلمات بازى مى كنند. فيلم همچنين ديدگاهى را به تماشاگر خود ارائه مى دهد كه به طرز بى رحمانه اى خنده دار است؛ اين ديدگاه كه اگر ما به نوعى نمى توانستيم جلوى تمايلات خود را بگيريم تا در اين جامعه مصرف زده به قاتلين بى رحم رقبايمان تبديل نشويم چه اتفاقى مى افتاد؟
*********************
این لینک نیز میتواند مفید باشد.
کوستا گاوراس، روايتگر مبارزه


6 دیدگاه:
سلام ...ممنون از حضورتون ...نوشته هاتون خیلی منو جذب کرد ...و لذت بردم ازشون ....زندگی همش یک خلط فلسفی است ...با هم بودن در عین بی هم بودن ....عشق در کنار نفرت ....این ..در کنار آن ..که این نه آن است ...و ان نه این .....نظرتونو دوست دارم داشته باشم ...ممنون از همراهیتون ....
مطالبتون رو از طریق ریدر دنبال می کنم ممنون :-)
هنوز این فیلم رو ندیدم
سلام دوست قدیمی .
فیلم جالبی به نظر میاد می گیرم حتما و میبینمش :)
سلام دوست قدیمی .
فیلم جالبی به نظر میاد می گیرم حتما و میبینمش :)
سلام! رفتي تو خط فيلم! بحال بود
به وبلاك جديدم سر بزن
www.me-or-you.blogfa.com
من از پیوند وبلاگ گنجنامه بلاگ شما را پیدا کردم و این نخستین پیکی از شما بود که خواندم.
سپاس از نوشته و نقد بسیار خوبی که آورده بودید, من نام این فیلم را به لیست فیلمهایی که میخوام ببینم افزودم.
ارسال يک نظر