Sunday، August 16، 2009

انسان

آنانیکه در بندند از آزادی محرومند. شاید کسی تیغی بر افراشته است و خونی را به ناحق بر زمین ریخته باشد. شاید کس دیگر از دیواری جسته و مالی را از صاحبش به ناحق به کف آورده شاید دیگری بر تن رنجور زنی تاخته است و عفت از او ربوده است. اما هستند کسانی که حقی را ناحق نکرده، خونی بر زمین نریخته، جز با دیده ستایش بر زنان ننگریسته اند.
خشت خشت زندان شرمگین است از اینکه آنان را در بند دارد. دیر نخواهد پایید که با این قهرمانان، آزادی آنان و آزادی وطنمان را جشن بگیریم.

انسان.

در بندها بس بندیان, انسان به انسان دیده‌ام
از حُكمبر تا حكمران، حیوان به حیوان دیده‌ام

در مكر او در فكر این، در شُكر او در ذكر این
از حاجیان تا ناجیان، شیطان به شیطان دیده‌ام

دیدى اگر بى‌خانمان، از هر تبارى صد جوان
من پیرهاى ناتوان، دربان به دربان دیده‌ام

اى روزگار دلشكن, هر دم مرا سنگى مزن
من سنگها در لقمه نان، دندان به دندان دیده‌ام

از خود رجز خوانى مكن، تصویر گردانى مكن
من گردن گردنكشان، رسمان به رسمان دیده‌ام

شرح ستم بس خوانده‌ام, آتش به آتش مانده‌ام
من اشك چشم كودكان، دامان به دامان دیده‌ام

از این كله تا آن كله، فرقى ندارد شیخ و شه
من پاسدار و پاسبان، ایران به ایران دیده‌ام

ماتم چه گویم زین وطن، كز برگ برگ این چمن
من خون چشم شاعران، دیوان به دیوان دیده‌ام

چكش به فرق من مزن، اى صبر فولادین من
من ضربت پتک زمان، سندان به سندان دیده‌ام

Friday، August 07، 2009

کهریزک ریش تراش نداشت!

شنیدم که دو تا افر نگهبان را توبیخ کرده اند که چرا جوانان را در کهریزک کتک زده اند. من که خداوند این توفیق را نصیب ما کرده است که چند باری کلانتری بروم بهر دلیلی خوب می فهمم که گر قرار نست گیرند هر آنکه در شهر هست گیرند.
حالا اینها که متخصص "دیپلماسی عمومی"اند با خودشان نمی گویند خوب این خبر را که مردم می خوانند بیشتر خشمگین می شوند.
یاد قضیه ریش تراش کوی دانشگاه افتادم.
خوب البته شما خیلی سیاه هستید. برایم سخت است که در مورد این خبر چیزی بنویسم. فقط یک چیزی ته دلم مونده. بگم. از احمدی مقدم بدم می آید. اصلا از هر چی اسم احمدی بدم می آید. نمی دانم چرا وقتی مدرس می رفتم از این فامیلی ها تو کلاسمون نبود.
روزی می رسد که احمدی مقدم جواب کارهایش را پس بدهد.

Tuesday، July 28، 2009

ارزشها و دموکراسی


- ارزش‌ها را نمی‌توان با دموکراسی اثبات کرد. مثلا نمی‌توانیم دروغ را با رای اکثریت به عنوان عملی شایسته بپذیریم و صداقت را لاجرم نابود کنیم.

- دموکراسی هم خود ارزش است. این ارزش را هم نمی‌توانیم به رای بگذاریم. چه بسا نسلی به هیولاها اجازه داد تا بر آنان حکومت کنند، اما نسل بعد این حق را دارد که بپرسد چرا و بگوید نه.

- جاهایی هست که دیگر نمی‌شود خودمان را فریب بدهیم. بگوییم فلانی مثبت فکر کن. انقدر سیاه و سفید نباش، خاکستری هم ببین. نه نمی‌شود. [...]. دیگر نمی‌توان نظام ج.ا.ا و احمدی نژاد که نماینده روسپید آن است، در شرایط زمان و مکان تحلیل کرد و تبرئه‌اشان نمود.

- گلوله، گلوله است. آنجا که سینه تو را نشانه می‌گیرد درنگ نمی‌کند و از خود نمی‌پرسد که آیا تو بیگناهی؟

- جنگ امروز ما ایستادن بر سر ارزشهاست. ارزشهایی که صد سال است بر سر آن می‌جنگیم. امروز هر کس لاجرم در دو جبهه بیش نیست، یا با سیاهی است یا با سپیدی. جبهه سوم شاید فریبی بیش نباشد.


دوست دارم نظر شما را در مورد مطلب بالا بدانم. حتی اگر نظر کوتاهی هم بگذارید خوشحال می‌شوم. سپاسگذارم.

Friday، June 26، 2009

من و تو ما شدیم

ما بردیم و روسیاهان روسیاه شدند. ما همه قهرمانیم. ما با سیاهی جنگیدیم. از یاد هم نمی بریم که در نهایت پیروزی از آن ماست. ما پیروز می‌شویم.

Friday، May 22، 2009

دمیدن در باد

"Blowin' in the Wind" نام آهنگی است نوشته شده توسط باب دیلن که در سال 1963 در آلبوم "The Freewheelin' Bob Dylan" به بازار روانه شد. آهنگ سوالاتی را در باب جنگ، صلح و آزادی مطرح می‌کند که ترجیع بند همه‌ی آنها جواب ساده‌ای است:
«پاسخ، دوست من، دمیدن در باد است».

پاسخی به شدت ابهام آلود. از سویی برای دمیدن در باد کافی است جلوی صورت خود بدمید، از سویی دیگر آیا اصلا در باد می‌شود دمید!؟ 
این آهنگ به طور گسترده در اعتراضات ضد جنگ در دهه 60 و در اعتراض به جنگ ویتنام از طرف مخالفان جنگ خوانده می‌شد.

باب دیلین که متن آهنگ را خودش سروده،‌ می‌گوید که این آهنگ را تنها در ده دقیقه نوشته است.
دانش‌آموز دبیرستانی بعدها ادعا کرد که متن شعر را او سروده و در ازای دریافت 1000 دلار آن را به دیلن فروخته است. ادعای کذبی که هرگز ثابت نشد و بعدها خود او معترف شد که برای آنکه بتواند در گروه کر مدرسه باقی بماند آنرا مطرح کرده است.

باب دیلان گیتار و ساز دهنی این آهنگ را خودش بطور همزمان می‌نوازد. برای این امر ساز دهنی با کمک میله هایی در فاصله مناسب از دهان او قرار می‌گیرد و او در حین نواختن گیتار در ساز دهنی نیز می‌دمد.

برخی از بزرگترین تبهکاران آنهایی هستند که سرشان را به پشت بر می‌گردانند، وقتی که جرم و خطایی را می‌بینند و می‌دانند که جرم و خطاست.

-- باب دیلن

جایگاه 14 رده‌ای است که مجله Rolling Stone در جدول رده بندی «500 آهنگ برتر همه دوران»، به این ترانه داده است. شنیدن آن را از دست ندهید.


Blowin' In The Wind

How many roads must a man walk down
Before you call him a man?
Yes, 'n' how many seas must a white dove sail
Before she sleeps in the sand?
Yes, 'n' how many times must the cannon balls fly
Before they're forever banned?
The answer, my friend, is blowin' in the wind,
The answer is blowin' in the wind.

How many years can a mountain exist
Before it's washed to the sea?
Yes, 'n' how many years can some people exist
Before they're allowed to be free?
Yes, 'n' how many times can a man turn his head,
Pretending he just doesn't see?
The answer, my friend, is blowin' in the wind,
The answer is blowin' in the wind.

How many times must a man look up
Before he can see the sky?
Yes, 'n' how many ears must one man have
Before he can hear people cry?
Yes, 'n' how many deaths will it take till he knows
That too many people have died?
The answer, my friend, is blowin' in the wind,
The answer is blowin' in the wind.


http://www.bobdylan.com/#/songs/blowin-wind


Thursday، May 14، 2009

از هابل تا هابل

در آپریل سال 1990 شاتل دیسکاوری هابل را در مداری بدور زمین قرار داد. از آن پس بود که انسان توانست با چشم هابل به جهان بنگرد. این تلسکوپ غول پیکر به پاس ادوین هابل ستاره شناس آمریکایی، هابل نام گرفت.
هابل با همکاری مشترک ناسا و آژانس فضایی اوپا تولید شد و به یکی از رصد خانه‌های بزرگ ناسا تبدیل شد.

پروژه هابل در دهه 70 میلادی شروع شد. در ابتدا قرار بود این تلسکوپ در سال 1983 به فضا پرتاب شود، اما مشکلات تکنیکی و افزایش هزینه‌های آن این پروژه را با تاخیر روبرو ساخت. (البته برای امثال من و شما که کلاً در تاخیر زندگی می‌کنیم هفت سال تاخیر خیلی زیاد نیست. 40 سال طول کشید مترو ساختیم. اگر می‌خواستیم هابل هوا کنیم احتمالا با فرج آقا همزمان می‌شد)

از سال 1610 تاکنون، يعنی از زمانی که گاليله تلسکوپ خود را به سوی آسمان نشانه رفت، هيچ رويدادی به اندازه ساخت و به کارگيری تلسکوپ فضايی هابل درک ما را از کيهان متحول نکرده است.

بخشی از معرفی نامه رسمی ناسا از تلسکوپ هابل

سرانجام لحظه پرتاب فرا رسید. هابل با شاتل دیسکاوری به فضا پرتاب شد تا بتواند از خارج از جو زمین عکسهایی از عالم "لاهوت" به عالم "ناسوت" عرضه کند. اما همه چیز بخوبی پیش نرفت. آیینه اصلی تلسکوپ در موقعیت خود قرار نگرفت و از کارایی هابل به نحو چشمگیری کاسته شد . ناسا عملیات سرویس هابل را در دستور کار قرار داد. در سال 2003 فضاپیمای دیسکاوری بار دیگر عازم سفری به ورای جو زمین شد. این بار برای تعمیر تلسکوپ هابل.  پس از این عملیات بود که هابل به کیفیت که مدنظر آن بود رسید.
پرتاب هابل به فضا
قرارگیری هابل در خارج از اتمسفر زمین باعث می‌شود تا بتواند تصاویری با کیفیت بسیار بالا و تقریبا بدون هر گونه نور پس زمینه تهیه کند. هابل تا سال 2003 چهار بار تعمیر شد. در عملیات اول (A) نقص آیینه اصلی تلسکوپ اصلاح شد. عملیات دوم، سوم و چهارم (2, 3A, and 3B ) برای اصلاح بخشهایی از سیستمهای آن و بهینه و بروز سازی برخی ابزارهای آن انجام شد.
پس از انفجار فضاپیمای دیسکاوری در سال 2003 که به مرگ تمامی فضانوردان منجر شد، عملیات پنجم اصلاح هابل لغو گردید. تا اینکه ناسا از انجام این عملیت در سال 2008 خبر داد. اما با خرابی قسمت دیگری از هابل این عملیات باز هم به تعویق افتاد. دانشمندان ناسا تصمیم گرفتند تا رفع این ایراد را در این ماموریت بگنجانند. وعده‌ی ناسا عملی شد و دیروز شاتل فضایی آتلانتیس به تلسکوپ فضایی هابل که در مداری به ارتفاع 560 کیلومتر از سطح زمین می‌گردد رسید.
این ماموریت آخرین مامورت تعمیر هابل خواهد بود و پس از آن دیگر هابل تعمیر نخواهد شد. پیش بینی می شود در سال 2013 هابل از کار بیفتد. پس از آن تلسکوپ فضایی جیمز وب جایگزین آن خواهد شد.

تصاویری از تلسکوپ هابل:





تصویری از حلقه‌های اورانوس



زحل و اقمار چهارگانه اش در تصویر پیدا هستند

مشتری (ژوپیتر). سیاره غول پیکر


برای تهیه این مطلب از لینکهای زیر استفاده شده است:
Hubble Site

Sunday، April 05، 2009

معرفی کتاب، آموزش ویژوال C++ 6 در 21 روز


Teach Yourself C++6 in 21 days

نویسنده: دیویس چاپمن
مترجمان: علیرضا زارع پور - احترام توسلی
تعداد صفحه: 568
نشر: نص (1383)
شابک: 964-6264-41-7

این کتاب برای کسانی مفید است که قصد دارند برنامه‌های کاربردی را در محیط ویژوال C++ 6 توسعه دهند. اگر چه معتقدم این کتاب مقدمه‌ای بر محیط‌های برنامه نویسی متاخرتر مایکروسافت است. از یاد نبرید که مایکروسافت پس از ارایه این محیط مجتمع (IDE) به سمت .Net حرکت کرد.
پیش نیاز خواندن این کتاب آشنایی با دستورات پایه زبان C است. هر چند فصل آخر این کتاب مروری بر C++ دارد. با اینکه محیط Microsoft Visula C++ 6 کمی قدیمی بنظر می‌رسد (این محیط سال 98 به بازار آمد) اما هنوز محیط پرطرفداری است. 
نویسنده کتاب مدعی است: «حتی اگر هیچگونه آشنایی قبلی با C++ دارید، باز این کتاب را از دست نگذارید! در پایان کتاب یک دوره‌ی آموزشی برای این قبیل خواننده‌ها در نظر گرفته‌ام که می‌توانند با آن حداقل آشنایی لازم را برای شروع کار بدست آورند.»

این کتاب به شما یاد می‌دهد چگونه با کمک MFC برنامه‌های تحت ویندوز را توسعه دهید و اجرا کنید. MFC مخفف Microsoft Foundation Classes (کلاس‌های بنیادی مایکروسافت) است. MFC یکی از محبوبترین چهارچوب‌های توسعه نرم‌افزار در سیستم عامل ویندوز محسوب می‌شود. از طرفی با کلاسه بندی و شی‌گرایی‌تر کردن دستورات پایه C، محیطی کاملا شی‌گرا را در اختیار برنامه‌نویس می‌گذارد، از سویی دیگر قدرت و سرعت را که خصیصه ذاتی زبان C است به ارمغان می‌آورد.
به عنوان مثال شما برای کار با رشته‌ها در MFC از کلاس CString استفاده می‌کنید که یک کلاس پوششی بر روی توابع پایه‌ای C است که برای کار با رشته‌ها خلق شده‌اند. کسانی که با C کار کرده‌اند می‌دانند که کار با رشته‌ها امری است که تبحر ویژه‌ی را می‌طلبد خصوصا زمانی که قصد دارید نرم‌افزاری را ارایه دهید که مشکلی باCode-Page های مختلف خصوصا یونیکد نداشته باشد.
تنها نقطه ضعف MFC را شاید بتوان در وابستگی آن به کتابخانه‌های سیستم عامل ویندوز دانست. امری که نباید از آن هراسید. بهر حال شما ناچارید ویندوز را به عنوان سیستم عاملی که کاربران زیادی را از آن خود کرده است، بپذیرید. اینجا است که برخی توصیه می‌کنند که از زبانهای برنامه نویسی دیگری همچون QT برای توسعه نرم‌افزارهایتان سود بجویید. نرم‌افزارها با کمک این چهارچوب‌ها، اصطلاحا مستقل از سیستم عامل خلق می‌شوند و تنها کافی است که برنامه‌تان را در سیستم عامل مقصد کامپایل و سپس اجرا کنید. شاید همگی برنامه مشهور Google Map را دیده یا حتی با آن کار کرده باشید. این برنامه با کمک QT توسعه یافته است. به همین دلیل نسخه‌های مختلف آن در سیستم عامل‌های متفاوت عملکرد یکسانی دارد.
البته برنامه‌های میانی هم وجود دارند که با کمک آن‌ها می‌توان برنامه‌های ویندوزی رادر سیستم عامل‌های دیگر از قبیل Linux یا OS2 اجرا کرد. از این دست برنامه‌ها می توانم برنامه‌های قدرتمند Odin را برای سیستم عامل OS2 و WINE را برای سیستم عامل لینوکس نام ببرم. جالب است بدانید که WINE حتی توانایی اجرای برنامه‌ی مشهور Microsoft Office را در سیستم عامل لینوکس دارد. امری که مایکرسافت با اعلام مسدود کردن بروز رسانی محصولاتی که در محیط مجازی WINE اجرا شده‌اند، از آن استقبال کرد.

بهر صورت این کتاب قدم به قدم شما را با دنیای MFC آشنا می‌کند. اگر چه در برخی مباحث پیشرفته وارد نمی‌شود. شما در روز هجدهم با کلیات برنامه نویسی چند ریسمانی آشنا می‌شوید اما این کتاب وارد جزییات آن نمی‌شود. چند ریسمانی یاMulti Threading خود مبحث بسیار پیچیده‌ای است که نمی‌توان در 21 روز در آن به تبحر کامل رسید. امری که خود نویسنده هم بر آن اذعان دارد:

چند وظیفگی جزء مباحث پشرفته‌ی برنامه‌نویسی است و بسیار وسیع است. درس امروز فقط یک مقدمه بود. چون نمی‌توان این مبحث را در یک روز بطور کامل پوشش داد.

صفحه 403


همچنین در این کتاب به صف پیامها (Messages queue) در ویندوز بطور مفصل پرداخته نشده‌است. لازم است کسانی که قصد توسعه نرم‌افزار در محیط ویندوز را دارند با این مفهوم آشنا شوند.
البته کتاب در خصوص معماری "سند/نما" که شالوده MFC است بطور مفصل وارد شده است و کارآموز براحتی می‌تواند با این معماری آشنا شود.

اگر قصد دارید MFC را در محیط .Net تمرین کنید و با Managed C++که نسخه‌ی .Netی از ++C است آشنا شوید توصیه می‌کنم کتاب زیر را مطالعه کنید.
آموزش ویژوال C++ .NET در 21 روز
نویسنده این کتاب نیز دیویس چاپمن است که توسط علیرضا انصاری به فارسی برگردانده شده است. این کتاب تقریبا همان سر فصل‌های کتاب بالا را دارد مضاف بر اینکه شما در آن یاد می‌گیرید که چگونه از C++ مدیریت شده برای توسعه نرم‌افزارهایتان استفاده کنید. 

عجب فاجعه‌ای

عکسی از بزرگراه کینگ عبدالعزیز (King Abdul Aziz Road)
خبرها حاکی از آن است که دویست مسجد مکه رو به قبله نیستند.
حالا تکلیف این نماز و نیازی که شده است چه می‌شود؟ باید سریعتر دست بکار شد. مگر نه اینکه جلوی ضرر را هر وقت بگیری منفعت است. سریعتر باید این مساجد را به سمت قبله چرخاند. بالاخره وقتی کجی برج پیزا را می‌شود گرفت چرا نتوان 200 تا مسجد کج را صاف کرد؟ این چه حرفی است آقا. تازه آن خدا بی‌خبرها که نمازشان عیب و ایرادی نکرده بود که برج پیزا را صاف کردند.
حالا هی بگویید نباید در مکه برج ساخت. اگر این چهار تا برج هم ساخته نمی‌شد که عرب‌های سوسمار خور از کجا می‌فهمیدند 200 تا مسجدشان کج است. تازه حسابش را بکنید چند تا مسجد در این ایران خودمان داریم که قبله‌اش مشخص نیست. وای چه فاجعه‌ای. باید یک ماهواره فرستاد که فقط جهت مسجدها را چک کند. ماهواره قبله یاب!

لینک اصلی خبر از روزنامه «سعودی غزت»:
200 mosques in Makkah have wrong Qibla direction

در متن خبر پیشنهاد شده است که از پرتوهای لیزر روی مناره‌های حرم شریف استفاده شود تا نمازگزاران با کمک آن بتوانند کعبه را پیدا کنند.

Sunday، March 22، 2009

طبیعت بیجان

پوستر فیلم طبیعت بیجان. کاری از مرتضی ممیز. پاکت نامه و ساعت شماطه‌دار در پوستر نشان داده شده‌اندنویسنده و کارگردان: سهراب شهید ثالث
مدیر فیلمبرداری: هوشنگ بهارلو
تدون: روح الله امامی
تیتراژ و طراح پوستر: مرتضی ممیز
تهیه کننده: پرویز صیاد
بازیگران: بنیادی، زهرا یزدانی، حبیب الله سفریان، محمدعلینقی کنی، مجید بقایی، هدایت الله نوید
سال ساخت: 1354

داستان فیلم به زندگی زن و شوهری پیر در نقطه‌ای دور افتاده می‌پردازد. مرد سوزنبان ساده‌ای است که در ابتدای فیلم بازرس خط به همراه دو نفر دیگر به دیدن او می‌روند و زن نیز در خانه‌ی ساده و محقر شان قالیچه می‌بافد تا امورات زندگی بگذرد. در قسمتی از فیلم دو نفر برای خرید قالیچه به خانه زن و مرد می‌روند. در قسمتی دیگر تنها فرزندشان که خدمت سربازی را می‌گذراند به دیدن آنها می‌آید و فردا با ‌پایان یافتن مرخصی‌اش به پادگان بر می‌گردد. همه چیز کاملا ساده و بیجان بنظر می‌رسد. سوزنبان حکم بازنستگی‌اش را دریافت می‌کند. فردا شخصی به محل کار سوزنبان می‌آید و ادعا می‌کند جانشین اوست. سوزنبان به شهر می‌رود تا شکایت کند. در نهایت به کافه‌ای می‌رود و کمی عرق می‌خورد. در آخرین صحنه سوزنبان و زنش خانه‌ی محقرشان را ترک می‌کنند در حالیکه زن  ساعت شماطه‌داری در دست دارد و مرد نیز مشغول بار کردن اثاثیه منزل است. فیلم در این نقطه به پایان می‌رسد.

من فیلم‌هایم را از زاویه نگاه یك نظاره‌گر می‌سازم و با این روش اجازه می‌دهم مخاطبانم خودشان به قضاوت بنشینند.

شهید ثالث--

دوربین تقریبا در تمامی صحنه‌های فیلم ثابت است. این امر فیلم را به قطعاتی مجزا تقسیم می‌کند که در قسمتهایی تقدم و تاخر زمانی دارند. گویی فیلم‌ساز می‌خواهد با این کار زمان و مکان را بیحرکت نشان بدهد. آینده در گذشته و گذشته در آینده سیر می‌کند. نمی‌توان خطی جدا کنند بین آن‌ها ترسیم کرد. این امر خصوصا در ابتدای فیلم بارزتر است. 
«نه پیرمرد و نه همسرش آماده هیچ تغییر و تحولی نیستند؛ زیرا زمان مفهوم طبیعی خودش را برای آن‌ها از دست داده است. سه بُعد زمان(حال و گذشته و آینده) برای آن‌ها معنایی ندارد، و زندگی آن‌ها در توهم زمان حال تکرار می‌شود. فیلم در زمان حال می‌گذرد؛ تمامی زمان لحظه حاضر است. آن‌ها در لحظه حاضر زندگی می‌کنند، در اکنون؛ گویی چیزی به نام گذشته و آینده وجود ندارد. زمان حال گذشته را تکرار می‌کند و آینده می‌تواند آبستن خطر باشد. در حقیقت برای آن‌ها حرکتی به سوی آینده وجود ندارد؛ زیرا فقط می‌توانند گذشته را به صورت زمان حال تکرار کنند و پشت سر بگذارند. اما زمان به عنوان چارچوب امکانات به ناچار پدیده دگرگونی را پیش می‌آورد؛ دگرگونی به صورت رویداد غیرمنتظره، یا همان اعلام حکم بازنشستگی.» [1]
فیلم بعد از دریافت حکم بازنشستگی پیرمرد به نوعی حتی تماشاگر را هم به هم می‌ریزد. فیلم در نقطه‌ای به پابان می‌رسد که گویا زمان نیز از کار می‌افتدو مرد در آخرین صحنه نگاهی به آیینه می‌اندازد و در حالی به شدت افسرده بنظر می‌رسد این آخرین وسیله را هم  برمی‌دارد. 

نمایی از فیلم طبیعت بیجان.
ثابت بودن دوربین در بیشتر صحنه‌ها شات‌های دوربین را تبدیل به پرتره‌ای کرده است که در آن اشیا ثابت هستند و حرکت انسانها گویی تاثیری در مانایی طبیعت ندارد. جدا از اینکه این امر باعث خلق تصاویر زیبا و بدیع نیز شده است.
پوستر فیلم طرحی است از زنده یاد مرتضی ممیز. پوستر زمینه‌ای تیره دارد که عکس پیرمرد در حالی که گویا ممهور به مهر «طبیعت بی‌جان» شده است دیده می‌شود. پاکت نامه و ساعت شماطه‌دار شاید یادآور نامه بازنشستگی پیرمرد و ساعات حرکت قطار باشد. 

1- قسمتی از نقد محمد بهارلو بر این فیلم با عنوان: «طبیعت بی‌جان، فیلمی منزوی و جداافتاده»  (پیشنهاد می‌کنم این یادداشت را حتما بخوانید.) 
این فیلم را می‌توانید از این آدرس دانلود کنید:

لینک‌های زیر در شناخت شهید ثالث و سینمای او می‌تواند مفید باشد:
سالگرد شهیدثالث، شورشی نومید
فیلم‌ شناسی کامل سهراب شهید ثالث

Saturday، March 21، 2009

Happy Nowrooz




Happy Newrooz 21st March the first day of the Spring, and have a good holidays.

Thursday، February 26، 2009

بگو بگو

به ناامیدی از این در مرو بزن فالی...

Wednesday، February 25، 2009

پریشان، تنفر، تاکسی درمی

از بعضی‌ها متنفرم. تحملشون برایم سخته.
حتی بعضی اوقات آرزو می‌کن صاعقه‌ای، تگرگی، وبایی، یک بلای خانمان سوز یا حتی یک کامیون با راننده‌ای مست دنیا از لوث وجود آنها پاک کنند. مگر نه اینکه سعدی علیه الرحمه می‌گوید تو را خواب نیمروز تا دمی بیاسایی و خلق نیازاری.

اینها را گفتم تا بگویم رییس سازمان حفاظت محیط زیست آدم نازنینی است که باید این نازنین را بعد از مرک تاکسی درمی کرد تا آیندگان هم بدانند که چه نازنین زنی بود.

[http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=828425]

Saturday، February 07، 2009

وقتی که من بچه بودم مردم نبودند

معمولا دیدن تلویزیون جمهوری اسلامی جزو برنامه‌های روزمره‌ام نیست. اما بعضی اوقات توفیق اجباری نصیب حال امثال من هم می‌شود. دیدن فیلم مزخرف «یوسف» هم از این قسم توفیق‌هاست.
کلیشه‌های همچون ما آمدیم تا به مردم خدمت کنیم، ما نوکر آنها هستیم، و چرت و پرت‌هایی از این دست که هر روز از زبان رهبران جمهوری اسلامی شنیده می‌شود، از زبان یوسف هم شنیده می‌شود. حالا اگر ما نخواهیم شماها نوکری ما را بکنید باید چه کسی را ببینیم.
حتی نوشتن و فکر کردن در مورد این سریال هم ارزش ندارد. پیامبری که بدون هیچ نقص و عیبی همه را شیفته خود می‌کند. با بت پرستی مقابله می‌کند خود را خدمتکار مردم می‌داند. تازه راز نگهداری گندم را هم می‌داند! (عجب مخی است این نویسنده فیلم نامه) و بشدت با رسم معهود آنزمان یعنی برده‌داری مخالف است (برخلاف برخی از اسلاف بعد از خود که دستی هم در تجارت برده داشتند). البته هرگز از پخش این فیلم‌ها ناراحت نمی‌شوم. این ها مثل باد می‌آیند و مثل باد هم می‌روند. بعدها هیچ کس یادش هم نمی‌آید که چقدر پول بی‌زبان بدست یک آدم مزخرف دادند تا فیلم مزخرف‌تر از خودش بسازد.

نمی‌دانم چرا همیشه از مردم می‌ترسم. وقتی صحبت از مردم می‌شود به یاد این می‌افتم که امروز من را همین مردم تباه کردند.

شاید بهتر باشد این شعر را با هم یکبار دیگر بخوانیم:

وقتی که من بچه بودم،
پرواز یک بادبادک
می‌بردت از بام‌های سحرخیزی پلک
تا
نارنج‌زاران خورشید.
آه،
آن فاصله‌های کوتاه.
وقتی که من بچه بودم،
خوبی زنی بود که بوی سیگار می‌داد،
و اشک‌های درشتش
از پشت آن عینک ذره بینی
با صوت قرآن می‌آمیخت.

وقتی که من بچه بودم،
آب و زمین و هوا بیشتر بود،
و جیرجیرک
شب‌ها
در متن موسیقی ماه و خاموشی ژرف
آواز می‌خواند.

وقتی که من بچه بودم،
لذت خطی بود
از سنگ
تا زوزه آن سگ پیر و رنجور.
آه،
آن دست‌های ستمکار معصوم.

وقتی که من بچه بودم،
می‌شد ببینی
آن قمری ناتوان را
که بالش
زین سوی قیچی
با باد می‌رفت –
می شد،
آری
می‌شد ببینی،
و با غروری به بیرحمی بی‌ریایی
تنها بخندی.

وقتی که من بچه بودم،
در هر هزاران و یک شب
یک قصه بس بود
تا خواب و بیداری خوابناکت
سرشار باشد.

وقتی که من بچه بودم،
زور خدا بیشتر بود.

وقتی که من بچه بودم،
بر پنجره‌های لبخند
اهلی‌ترین سارهای سرور آشیان داشتند‌،
آه،
آن روزها گربه‌های تفکر
چندین فراوان نبودند.

وقتی که من بچه بودم،
مردم نبودند.

وقتی که من بچه بودم،
غم بود،
اما
کم بود.


"اسماعیل خویی" در سال 1347

----
متن شعر را از وبلاگ عاشقانه‌ها برداشتم، البته با کمی ویرایش. امیدوارم اصل شعر درست بیان شده باشد.

Wednesday، January 21، 2009

I Hope...


امیدوارم.
امیدوار که با آمدن اوباما ما هم شاهد تغییری در کشورمان باشیم.
روزی نیست که احساس زندانی بودن نکنم. حکومتی که دیگر تحملش در این دوران از حد گذشته. حکومتی که دریا را دیوار کشیده است. حکومتی که نادانان را ارج می‌نهد. لشگری از ابلهان را سپر بلای خود کرده.
سیاهی همه جا را گرفته است. هیچ چیز نمانده. حتی زیبایی هم رخ در بر کشیده است. خدا هم دیگر بتی بی ارزش برای خلقی تباه شده است که ابراهیم هم از پسش بر نمی آید.
اوباما سوسوی امید است. شاید که تغییری حاصل شود، شاید. من امید دارم.
امید دلیل نمی‌خواهد...

متن کامل سخنرانی باراک اوباما در روز تحلیف

حیات و مرگ

گفته‌اند که اشیا یا جاندارند یا بی‌جان. آنانکه بی‌جانند فاقد متابولیسم حیاتند. آنان برای باقی ماندن نیاز به هیچ چیز غیر از خود ندارند. هر چند به گمان من آنان نیز حیات دارند. یک سنگ را در نظر بگیرید این سنگ ممکن است در طول هزاران سال نابود شود. مثلا سنگی در بستر رود. این سنگ به مرور توسط آب تراشیده و صیقل می‌یابد تا روزی که هزاران خرد شود و ‌‌پس از به آن‌ها میگوییم شن ریزه. حیات از شکلی به شکل دیگر ادامه می‌یابد.

اما آنانکه می‌گوییم جاندار داستانشان پیچیده‌تر است. آنان زنده‌اند تا زمانی که متابولیسم حیات ادامه دارد. سلولها حامل حیاتند. بدین سان است که مغز می‌اندیشد، قلب می‌تپد، در رگ‌ها خون جاری می‌شود و آدمی به زندگی ادامه می‌دهد. تا روزی که مغز دیگر فرمان نمی‌دهد، قلب از تپش می‌ایستد، شش‌ها دیگر هوایی را بدرون نمی‌کشند، کلیه‌ها از کار می‌افتند و کبد و جگر و اعضا و جوارح دیگر گویی دیگر حیات در آنها جریان ندارد. 21 گرم از وزن کاسته می‌شود و نفسی برون نمی‌آد که ممد حیات باشد. اینجاست که حیات رخ در پرده می‌کشد و آدمی می‌میرد.
اینها را گفتم چون مادربزرگم دیروز مرد. تشییع جنازه مثل یک شکنجه بود.